البقرة - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره بقره آیه ۱2۴-125

النوبة الاولى‏

قوله تعالى- وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِيمَ‏ 124بياموزد ابراهيم را رَبُّهُ‏ خداوند او بِكَلِماتٍ‏ بسخنانى چند و فرمانى چند فَأَتَمَّهُنَ‏ آن را بسر برد و فرونگذاشت، قالَ‏ گفت خداى عز و جل‏ إِنِّي جاعِلُكَ‏ من ترا خواهم كرد لِلنَّاسِ‏ مر مردمان را إِماماً پيشوايى در دين‏ قالَ‏ گفت‏ وَ مِنْ‏ ذُرِّيَّتِي‏ و از فرزندان من هم‏ قالَ‏ گفت خداوند لا يَنالُ‏ نرسد عَهْدِي الظَّالِمِينَ‏ پسند من و نيكبختى در دين من به بيگانگان.

وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ‏- و كرديم اين خانه را مَثابَةً لِلنَّاسِ‏ باز گشتن گاهى مردمان را وَ أَمْناً و جاى امن ايشان، وَ اتَّخِذُوا و اللَّه فرمود كه گيريد مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ‏ ايستادن گاه ابراهيم و خانگه وى‏ مُصَلًّى‏ قبله و نمازگاه‏ وَ عَهِدْنا إِلى‏ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ‏ و فرموديم ابراهيم و اسماعيل را أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ‏ كه پاك داريد و بزرگ خانه من‏ لِلطَّائِفِينَ‏ طواف كنندگان را گرد آن، وَ الْعاكِفِينَ‏ و نشينندگان در آن‏ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ125 و نمازگران بسوى آن.

 

النوبة الثانية

– قوله تعالى: وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ‏ الآية …

اختلافست ميان علما كه آن سخنان و فرمان حق چه بود و چند بود كه رب العالمين ابراهيم را بآن بيازمود، ابن عباس گفت بروايت طاوس ازو كه:- اللَّه تعالى فرمان داد وى را بده چيز از تطهير و تأديب، پنج در تن و پنج در سر، اما آن پنج كه در سرست:- آب در دهن كردن و در بينى كردن و مسواك كردن و شارب گرفتن و موى سر بدو شاخ كردن، و آن پنج كه در تن است:- ختنه كردن و ناخن بريدن و موى زير دست كندن و زير ازار ستردن و بآب استنجا كردن. و گفته ‏اند- كه پنجم آب دراز ارزدن است. و خداى عز و جل امّت مصطفى را باين آداب و سنن فرمود و گفت- «فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً پس كيش ابراهيم رويد و سنت وى بجاى آريد.

و مصطفى آن را تقرير كرد و گفت:«الفطرة عشرة- المضمضة و الاستنشاق و السّواك و قصّ الشارب و تقليم الاظفار و غسل البراجم يعنى وسط الاصابع، و نتف الإبط و الانتضاح بالماء و الختان و الاستحداد قال سعيد بن المسيّب- اختتن ابراهيم بعد مائة و عشرين سنة بالقدوم- و هى قرية بالشام، ثمّ عاش بعد ذلك ثمانين سنة. قال- و كان ابراهيم اوّل من اضاف الضّيف، و اوّل من‏ اختتن، و اوّل من قصّ الشارب، و اوّل من قلّم الظّفر، و اوّل من استحد، و اول من رأى الشيب، فقال يا ربّ ما هذا قيل له هذا وقار قال يا ربّ زدنى وقارا»

قولى ديگر از ابن عباس آورده‏ اند بروايت عكرمه ازو- كه آن كلمات سى سهم است از شرايع الاسلام و اصول دين و مايه ايمان و ده سهم از آن در سورة التوبة گفت- التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ … الى آخر الآية. و ده سهم در سورة الاحزاب‏ إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِماتِ … الى آخرها. و ده سهم در ابتداء سورة، قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ‏، و در اثناء المعارج. و هيچ كس را از مسلمانان اين جمله خصال نيازمودند در دين كه چنان بجاى آورد، و بآن درست آمد كه ابراهيم ع و اللَّه تعالى او را بدان بستود. گفت «فَأَتَمَّهُنَّ» هيچ از آن فرو نگذاشت و بتمامى بگزارد.

و قيل ان اللَّه تعالى ابتلاه فى ماله و نفسه و ولده و قلبه- فسلّم ماله الى الضيفان، و ولده الى القربان، و نفسه الى النيران، و قلبه الى الرحمن فاتّخذه خليلا و اثنى عليه، فقال‏ «وَ إِبْراهِيمَ الَّذِي وَفَّى» او را در مال بيازمود و در نفس و فرزند و دل- مال بمهمان داد و فرزند بقربان و تن بآتش نمرود و دل با حق پرداخت و رب العالمين گفت- وَ إِبْراهِيمَ الَّذِي وَفَّى‏ ابراهيم تقصير نكرد، بندگى بجاى آورد و شرائط آن بتمامى بگزارد من او را بدوست خود گرفتم، فذلك فى قوله‏ وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا.

ابراهيم نامى است سريانى و معناه- اب رحيم- فحولت الحاء هاء- كما قيل فى مدحته و مدحته و قيل معناه- برى‏ء من الاصنام و هام الى ربّه- لقوله تعالى‏ إِنِّي ذاهِبٌ إِلى‏ رَبِّي‏ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً- اللَّه گفت من ترا پيشروى گردانم كه جمله نيك مردان و شايستگان بتو اقتدا كنند، آن گه اين خبر را تحقيق كرد و اين وعده وفا گردانيد و گفت‏ مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ‏- اى اتبعوا ملّته فى التوحيد اى شما كه خلائق‏ايد تا بقيامت بر پى پدر خويش رويد ابراهيم، در توحيد او را پس روى كنيد.

إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ‏- اقتدا كنيد بوى كه وى پيشروى بود خداپرست، يكتا گوى، فرمان بردار، پاك سيرت، و هرگز از جمله مشركان نبود.

قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي‏- ابراهيم گفت خداوندا- و از فرزندان من همچنين پيش روان و امامان كن تا خلق بايشان اقتدا كنند، ندانست ابراهيم كه از پشت وى ناگرويدگان خواهند زاد، او را آگاه كردند و گفتند- لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ‏ شرف شايستگى پيشوايى در راه بردن بمن به بيگانگان نرسد، و ناگرويدگان را در نيابد يعنى از فرزندان تو هر كه ظالم بود امامى را شايسته نباشد. اين عهد بمعنى- نبوت است بقول سدى، و بقول عطا رحمت است و بقول مجاهد طاعت- يعنى ليس لظالم ان يطاع فى ظلمه.

وقال النبى‏ فى قوله لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ‏- لا طاعة الّا فى المعروف، و ظالمان‏ اينجا مشركان‏اند- چنانك جاى ديگر گفت- أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ‏، وَ الظَّالِمِينَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً- و در قرآن ظالم است بمعنى- سارق- و ذلك فى قوله تعالى‏ كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ‏. و قال تعالى‏ فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ‏ اى من بعد سرقته. و ظالم است بمعنى- جاحد- كقوله تعالى- بِما كانُوا بِآياتِنا يَظْلِمُونَ‏ يعنى بالقرآن يجحدون، و قال تعالى «و ظلموا بها» اى جحدوا. و ظالم است بمعنى آنكه بر ديگران ظلم كند- كقوله تعالى- إِنَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ‏.

و ظالم است. بمعنى آنك بر خود ظلم كند بمعصيتى كه از وى در وجود آيد بى آنك شريك آرد- كقوله تعالى‏ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ‏ و كقوله‏ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ. رافضيان اينجا سؤال ميكنند كه بو بكر و عمر استحقاق ولايت از كجا يافتند؟ بعد از آنك صنم پرستيده بودند؟ و رب العالمين ميگويد- لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ‏؟- جواب آنست كه ايشان را استحقاق ولايت بعد از اسلام پديد آمد و بعد از اسلام كفر را اثر نماند، كه اللَّه تعالى گفت- قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ‏ و قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم- الاسلام يهدم ما قبله.

و قوله تعالى‏ وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ‏ الآية …- صفت كعبه ميكند ميگويد اين خانه را باز گشتن گاه خلق كرديم كه مى‏آيند بآن و باز ميآيند، هر چند كه بيش آيند بيش خواهند كه آيند،

مثاب لافناء القبائل كلّها تخبّ اليها اليعملات الطلائع‏

اين از آنست كه كعبه مستروح دوستانست، و آرام گاه مشتاقان، و خداى را عز و جل در زمين چهار چيز است كه سلوت و سكون دوستان وى بآن چهار چيز است:- الكعبة و عليها طلاوة الوقار، و القران و عليه بهاؤه، و السلطان و عليه ظله، و المؤمن و فيه نوره.

وَ أَمْناً- و ايمن كرديم آن خانه عرب را تا ايشان بوى آزرم ميدارند و از جهانيان بوى مخصوص باشند، و كان يؤخذ الرجل منهم فيقول انا حرمى فيلى عنه- اين همانست كه گفت‏ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ‏- جاى ديگر گفت- أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ‏. و گفته‏اند وَ أَمْناً بمعنى آنست كه جاى امن است كه در آن صيد نگيرند و قتل نكنند خداوند عز و جل چون حرمت آن بقعه بفرمود و جاى امن ساخت، اندر طبايع عرب هيبت وى بنهاد تا جمله عرب آن را حرمت داشتند و اندر آن قتل و قتال نكردند، اگر كسى كشنده پدر يا كشنده برادر اندر حرم بيافتى هيچ نگفتى و او را نيازردى، و حرب كردن در آن به هيچ وجه روا نداشته‏اند، اما امروز اگر تقديرا اهل مكه باغى شوند خلافست ميان علما كه حكم ايشان چه باشد:- قومى گفتند نشايد با ايشان حرب كردن لكن جوانب ايشان بگيرند، و ازيشان مواد طعام منع كنند، تا بضرورت رجوع كنند.

باز بعضى گفتند روا باشد با اهل حرم چون باغى شوند حرب كردن، و ايشان را بحق و عدل باز آوردن جبرا و قهرا، امّا حدّ زدن اندر حرم بمذهب شافعى روا بود، و بر مذهب بو حنيفه اگر جنايت اندر حرم آرد روا بود حد زدن اندر حرم، و اگر جنايت اندر حلّ بود لكن بگريزد و پناه فاحرم برد روا نباشد اندر حرم حد زدن، لكن كار بر وى تنگ كنند تا بضرورت بيرون آيد. و چنانك اندر طبايع عرب هيبت حرم بنهاد رب العزة اندر طبايع حيوان نيز اثرى بنهاد، تا اگر گرگى از پى آهويى دود چون آهو اندر حرم رود گرگ قصد وى نكند، و باز گردد، چنانك قتل و قتال نشايد اندر حرم صيد كردن هم نشايد، و درخت و گياه حرم بر كندن و درودن هم نشايد، هر آنچه تازه و تر بود و خود رست بود مگر گياهى كه آن را اذخر گويند كه آهنگران و زرگرانرا به كار آيد، اما آنچه خشك شده باشد از درخت و گياه روا باشد بر كندن آن و منفعت گرفتن از آن، يا خود رست نباشد كه آدمى كشته بود و پرورده يا جنس آن باشد كه آدميان بكارند، و پرورند، اين حرام نباشد اگر چه خود رسته بود.

و مثال اين حيوان است- حيوان اهلى چون گاو و گوسپند و شتر اندر حرم و احرام شايد گشت، باز حيوان وحشى صيد باشد و اندر حرم و احرام نشايد كشت، و درخت هم برين مثال باشد و آنچه حرام باشد از درخت و گياه چون بر كنند ضمان واجب آيد، و ضمان چنان باشد كه قيمت كنند پس اگر خواهد بقيمت وى طعام خرد و بدرويشان دهد، درويشى را نيم صاع، و اگر خواهد قربانى خرد و اندر حرم قربان كند، و اصل اين تحريم آن خبرست كه مصطفى ع گفت روز فتح مكه-

«يا ايّها النّاس، انّ اللَّه سبحانه و تعالى حرّم مكة يوم خلق السماوات و الارض فهى حرام الى يوم القيمة، لا يحلّ لامرئ يؤمن باللّه و اليوم الآخر ان يسفك فيها دما، او يعضد بها شجرا، و انّها لا تحلّ لاحد بعدى، و لا تحل لى الى هذه الساعة غضبا على اهلها، ألا و هى قد رجعت على حالها بالامس ألا ليبلغ الشاهد الغائب فمن قال ان رسول اللَّه قد قتل بها- فقولوا ان اللَّه تعالى قد احلّها لرسول اللَّه و لم يحلّها لك»

بحكم اين خبر اندر اصل آفرينش اين موضوع حرم محترم بودست: و بعضى گفته‏اند بروزگار ابراهيم خليل ع حرم پيدا شدست بدعاء وى، و بعضى گفتند خانه كعبه اندر اول ياقوتى روشن بود از بهر آدم از بهشت آورده، چنانك از جوانب روشنايى آن خانه بتافته است حرم گشتست. و گفته‏اند چون آدم ع اندر فناء كعبه بنشستى، فريشتگان بر جوانب وى بخدمت بامر خداى عز و جل بيستادندى و موضع ايستادن ايشان حد حرم بود. اما در مقدار حرم و بيان حد وى اختلافست ميان علما- ائمه حديث گفتند- حدّ حرم از راه مدينه بر سه ميل است و از راه عراق هفت ميل، و از راه جعرانه نه ميل، و از راه طائف هفت ميل، و از راه جده ده ميل.

و از امام جعفر (ع) روايت كردند كه مقدار حرم از سوى مشرق شش ميل است و از جانب ديگر دوازده، و از جانب سديگر هشتده ميل، و از جانب چهارم بيست و چهار ميل، هر چه اندر ضمن اين مواضع است حرم است، و بحكم شرع محترم است، و جاى امن‏ خلق است، چنانك رب العزة گفت- مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً آن گه نمازگزاران بسوى آن خانه بستود و گفت- وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى‏ از مقام ابراهيم جاى نماز گرفتند يعنى كه آن خانه كه ابراهيم كرد قبله گرفتند. و اين بر قراءة نافع است و شامى‏ وَ اتَّخِذُوا بر لفظ خبر. اما قراءت باقى‏ وَ اتَّخِذُوا بر لفظ امر معنى آنست كه اللَّه فرمود كه مقام ابراهيم را قبله گيريد، و نماز بسوى آن كنيد، يعنى آن خانه كه وى بنا كرد.

و روى انّ رسول اللَّه اخذ بيد عمر فلما اتى على المقام. قال له عمر- هذا مقام أبينا ابراهيم؟ قال نعم، قال- أ فلا نتخذه مصلّى؟- فانزل اللَّه تعالى.

وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى‏- و گفته‏اند مقام ابراهيم آن سنگ معروفست كه ابراهيم قدم بر آن نهاد و آنچه گفت نماز گاه سازيد يعنى دو ركعت نماز سنت خلف المقام بجاى آريد آن گه كه حج ميكنيد.

وَ عَهِدْنا- اينجا بمعنى- امر- است ميگويد ابراهيم و اسماعيل را فرموديم كه خانه من پاك داريد از بتان و افعال مشركان. قال بعضهم- النجاسة على قسمين نجاسة ذات و نجاسة فعل، فما كان من نجاسة ذات لم يطهّره الّا الماء و ازالة عينه به و ما كان من نجاسة فعل المشركين و احضار اصنامهم فيه و حوله فامر- و اللَّه اعلم- بابعادها عنه، و تطهيره بالصّلاة و الزكاة. و گفته‏ اند- تطهير خانه آنست كه بناء آن بر تقوى نهند يعنى كه تقوى را و رضاء خداى را بنا نهند، چنانك اللَّه گفت تعالى و تقدس- أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى‏ تَقْوى‏ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٍ خَيْرٌ لِلطَّائِفِينَ‏- ايشانند كه از اقطار عالم روى بدان دارند تا گرد آن طواف كنند، وَ الْعاكِفِينَ‏- اهل مكه‏اند و مجاوران حرم كه آنجا مسكن دارند. وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ نماز كنندگانند كه در نماز هم ركوع است و هم سجود، نماز كننده هم راكع است و هم ساجد.

روى عن ابن عباس قال قال رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلّم- «انّ اللَّه تعالى فى‏ كل يوم عشرين و مائة رحمة ينزل على هذا البيت- ستون للطّائفين و اربعون للمصلّين و عشرون للناظرين»

 

النوبة الثالثة

– قوله تعالى-: وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ‏- روى عن الحسن رض قال ابتلاه اللَّه بالكواكب و القمر و الشمس فاحسن القول فى ذلك، اذ علم ان ربّه دائم لا يزول، و ابتلاه بذبح الولد فصبر عليه و لم يقصّر. گفت بر آراستند كوكب تابان و آفتاب درخشان و خليل را آزمونى كردند و ذلك لعلم المبتلى لا لجهل المبتلى يعنى كه تا با وى نمايند كه از و چه آيد و در راه بندگى چون رود، خليل خود سخت هنرى و روز به و سعادتمند برخاسته بود، گفت‏ هذا رَبِّي‏- قيل فيه اضمار يعنى يقولون هذا ربى- مي گويند اين بيگانگان كه اين خداى منست! نيست كه اين از زيرينان است و نشيب گرفتگان، و من زيرينان و نشيب گرفتگان را دوست ندارم، زهى خليل! كه نكته سنّيت گفت از زير جست و دانست كه خداوندى بر زبرست فوق عباده، باز كه نشيب گرفت از و برگشت، و گفت زيرينان را دوست ندارم، كه ايشان خدايى را نشايند. خداوندان تحقيق به اينجا رمزى ديگر گفته‏اند و لطيفه ديگر ديده‏اند، گفتند ز اوّل خاك خليل را بآب خلّت بياميختند، و سرّش بآتش عشق بسوختند، و جانش بمهر سرمديّت بيفروختند، و درياى عشق در باطن وى بر موج انگيختند، آن گه سحرگاهان در آن وقت صبوح عاشقان، و هاى و هوى مستان، و عربده بيدلان چشم باز كرد از سر خمار شراب خلّت و مستى عشق گفت- هذا رَبِّي‏ اين چنانست كه گويند:

از بس كه درين ديده خيالت دارم‏ در هر چه نگه كنم تويى پندارم‏

اين مستى و عشق هر دو منهاج بلااند و مايه فتنه، نه بينى كه عشق تنها يوسف كنعانى را كجا او كند، و مستى تنها كه با موسى عمران چه كرد، و در خليل هر دو جمع آمدند پس چه عجب اگر از سرمستى و عربده ببدلى در ماه و ستاره نگرست و گفت‏ هذا رَبِّي‏ اين آنست كه گويند مست چه داند كه چه گويد و گر خود بدانستى پس مست كى بودى؟

گفتى مستم، بجان من گر هستى‏ مست آن باشد كه او نداند مستى!

اما ابتلاء خليل بذبح فرزند آن بود، كه يك بار خليل در جمال اسماعيل نظاره‏ كرد التفاتيش پديد آمد آن تيغ جمال او دل خليل را مجروح كرد، فرمان آمد كه يا خليل ما ترا از آزر و بتان آزرى نگاه داشتيم تا نظاره روى اسماعيل كنى؟ رقم خلّت ما و ملاحظه اغيار بهم جمع نيابد ما را چه نظاره تراشيده آزرى و چه نظاره روى اسمعيلى‏

بهرچ از راه باز افتى چه كفر آن حرف و چه ايمان‏ بهرچ از دوست و امانى چه زشت آن نقش و چه زيبا

بسى بر نيامد كه تيغش در دست نهادند گفتند اسماعيل را قربان كن كه در يك دل دو دوست نگنجد.

با دو قبله در ره توحيد نتوان رفت راست‏ يا رضاء دوست بايد يا هواى خويشتن‏

از روى ظاهر قصه ذبح معلوم است و معروف، و از روى باطن بلسان اشارت مر او را گفتند:- «به تيغ صدق دل خود را از فرزند ببر» الصدق سيف اللَّه فى ارضه ما وضع على شي‏ء الّا قطعه- خليل فرمان بشنيد، به تيغ صدق دل خود را از فرزند ببريد، مهر اسمعيلى از دل خود جدا كرد. ندا آمد كه- يا ابراهيم‏ «قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا» و لسان الحال يقول:

هجرت الخلق طرّا فى هواكا و ايتمت الوليد لكى اراكا

وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ‏ الاية …- ميگويد مردمان را خانه ساختم خانه و چه خانه! بيت خلقته من الحجر، لكن اضافته الى الازل، بيگانه در نگرد جز حجرى و مدرى نبيند، كه از خورشيد جز گرمى نبيند چشم نابينا، دوست در نگرد وراء سنگ رقم تخصيص و اضافت بيند، دل بدهد جان در بازد.

انّ آثارنا تدلّ علينا فانظروا بعدنا الى الآثار

آرى! هر كه آثار دوست ديد نه عجب اگر از خويشتن و پيوند ببريد، و لهذا قيل- بيت من رآه نسى مزاره و هجرد ياره و استبدل بآثاره آثاره، بيت من طاف حوله طافت اللطائف بقلبه، فطوفة بطوفة و شوطة بشوطة. هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسانُ‏ بيت من وقع شعاع انواره تسلى عن شموسه و اقماره، بيت كما قيل.

انّ الدّيار فان صمّت فانّ لها عهدا باحبابنا اذ عندها نزلوا

درويش را ديدند بر سر باديه ميان در بسته، و عصا و ركوه در دست، چون والهان و بيدلان سرمست، و بيخود سر بباديه در نهاده مى‏خراميد، و با خود اين ترنم ميكرد:-

خون صديقان بيالودند و زان ره ساختند جز بجان رفتن درين ره يك قدم را باز نيست‏

گفتند- اى درويش از كجا بيامدى و چندست كه درين راهى؟ گفت- هفت سال است تا از وطن خود بيامدم، جوان بودم پيرگشتم درين راه، و هنوز بمقصد نرسيدم، آن گه بخنديد و اين بيت بر گفت.

زر من هويت و ان شطّت بك الدّار و حال من دونه حجب و استار
لا يمنعنّك بعد من زيارته‏ انّ المحبّ لمن يهواه زوّار

اى مسكين! يكى تأمل كن در آن خانه كه نسبت وى دارد و رقم اضافت، چون خواهى كه بوى رسى چندت بار بلا بايد كشيد و جرعه محنت نوش بايد كرد، و جان بر كف بايد نهاد، آن گه باشد كه رسى و باشد كه نرسى! پس طمع دارى كه و ازين بضاعت مزجاة كه تو دارى، آسان آسان بحضرت جلال و مشهد وصال لم يزل و لا يزال رسى؟ هيهات!!

نتوان گفتن حديث خوبان آسان‏ آسان آسان حديث ايشان نتوان‏

يحكى عن محمد بن حفيف عن ابى الحسين الدراج، قال: كنت احجّ فيصحبنى جماعة فكنت احتاج الى القيام معهم و الاشتغال بهم، فذهبت سنة من السّنين و خرجت الى القادسيّة، فدخلت المسجد فاذا رجل فى المحراب مجذوم عليه من البلاء شي‏ء عظيم فلمّا رآنى سلّم علىّ، و قال لى يا ابا الحسين عزمت الحجّ؟ قلت نعم، على غيظ منى و كراهيّة له، قال فقال- لى الصّحبة. فقلت فى نفسى انا هربت من الاصحّاء اقع فى يدى مجذوم. قلت لا، قال لى- افعل، قلت- لا و اللَّه لا افعل، فقال لى يا ابا الحسين يصنع اللَّه للضعيف حتّى يتعجب منه القوىّ فقلت- نعم على الانكار عليه، قال فتركته فلمّا صلّيت العصر مشيت الى ناحية المغيثه، فبلغت فى الغد ضحوة فلمّا دخلت اذا انا بالشيخ، فسلّم علىّ و قال لى- يا ابا الحسين يصنع اللَّه للضّعيف حتى يتعجّب منه القوى، قال- فاخذنى‏ شبه الوسواس فى امره، قال فلم احسّ حتّى بلغت القرعا على العدو، فبلغت مع الصّبح، فدخلت المسجد، فاذا انا بالشيخ قاعد، و قال يا ابا الحسين يصنع اللَّه للضّعيف حتى يتعجّب منه القوىّ. قال فبادرت اليه، فوقعت بين يديه على وجهى، فقلت- المعذرة الى اللَّه و اليك قال لى- مالك؟ قلت اخطأت قال- و ما هو؟ قلت الصحبة- قال أ ليس حلفت؟ و انّا نكره ان نحنّثك، قال- قلت فاراك فى كلّ منزل؟ قال- لك ذلك، قال- فذهب عنّى الجوع و التّعب فى كلّ منزل ليس لى همّ الا الدخول الى المنزل فاراه الى ان بلغت المدينة فغاب عنّى فلم اره.

فلمّا قدمت مكة حضرت أبا بكر الكتانى و ابا الحسين المزين فذكرت لهم، فقالوا لى- يا احمق ذاك ابو جعفر المجذوم و نحن نسأل اللَّه ان نراه، و قالوا- ان لقيته فتعلّق به لعلّنا نراه. قلت نعم، قال فلمّا خرجنا الى منى و عرفات لم القه، فلمّا كان يوم الجمرة رميت الجمار فجذبنى انسان، و قال لى يا ابا الحسين السّلام عليك، فلمّا رأيته لحقنى اىّ حالة عظيمة من رؤيته، فصحت و غشى علىّ، و ذهب عنى و جئت الى مسجد الخيف، فاخبرت اصحابنا. فلمّا كان يوم الوداع صلّيت خلف المقام ركعتين، و رفعت يدى. فاذا انسان جذبنى خلفى، فقال يا ابا الحسين عزمت ان تصيح قلت لا- اسألك ان تدعوا لى، فقال- سل ما شئت، فسالت اللَّه تعالى ثلث دعوات فامّن على دعائى، فغاب عنّى فلم اره، فسألته عن الادعية فقال- امّا احدها فقلت- يا رب حبّب الى الفقر فليس فى الدّنيا شي‏ء احب الى منه، الثانى قلت- اللّهم لا تجعلنى ممن ابيت ليلة ولى شي‏ء ادّخره لغد، و انا منذ كذا و كذا سنة مالى شي‏ء ادّخره، و الثالث قلت- اللّهمّ اذا اذنت لاوليائك ان ينظروا اليك فاجعلنى منهم و انا ارجو ذلك. قال السلمى- ابو جعفر المجذوم بغدادى و كان شديد العزلة و الانفراد و هو من اقران ابى العباس بن عطاء و يحكى عنه كرامات.

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=