كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة الكهف آیه 1- 12
18- سورة الكهف- مكية
1- النوبة الاولى
(18/ 12- 1)
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» بنام خداوند فراخ بخشايش مهربان.
«الْحَمْدُ لِلَّهِ» ثناء بسزاء اللَّه را،
«الَّذِي أَنْزَلَ عَلى عَبْدِهِ الْكِتابَ» آن خداى كه فرو فرستاد بر رهى خويش اين قرآن،
«وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً (1)» و آن را هيچ كژى نكرد [و نه ساخت و نه نهاد و نه عيبى از اختلاف و تفاوت].
«قَيِّماً» نامهاى راست، روشن، پاينده،
«لِيُنْذِرَ بَأْساً شَدِيداً مِنْ لَدُنْهُ» تا بيم نمايى بگرفتنى سخت از نزديك او،
«وَ يُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ» و بشارت دهاد گرويدگان را،
«الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ» ايشان كه نيكيها مىكنند،
«أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً (2)» كه ايشانراست مزدى نيكو.
«ماكِثِينَ فِيهِ أَبَداً (3)» و ايشان در آن بدرنگ جاودان.
«وَ يُنْذِرَ الَّذِينَ قالُوا» و بيم نمايد ايشان را كه گفتند،
«اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً (4)» كه اللَّه تعالى فرزندى گرفت.
«ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ» ايشان را بآن سخن هيچ دانش نه،
«وَ لا لِآبائِهِمْ» و نه پدران ايشان را [كه آن گفتند]،
«كَبُرَتْ كَلِمَةً» آن گفت كه ايشان گفتند چه بزرگ سخنى است،
«تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ» كه بيرون مىآيد از دهنهاى ايشان،
«إِنْ يَقُولُونَ إِلَّا كَذِباً (5)» نمى گويند مگر دروغى.
«فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ» مگر كه خويشتن را بخواهى كشت،
«عَلى آثارِهِمْ» از بهر ايشان،
«إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ» اگر ايشان بنگروند باين سخن،
«أَسَفاً (6)» از اندوه.
«إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ» ما آفريديم هر چه بر زمين از كس و از چيز،
«زِينَةً لَها» آرايش آن را،
«لِنَبْلُوَهُمْ» تا بيازمائيم ايشان را،
«أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا (7)» كه كيست از ايشان نيكوكارتر.
«وَ إِنَّا لَجاعِلُونَ ما عَلَيْها» و ما هر چه برين زمين است خواهيم كرد آن را،
«صَعِيداً جُرُزاً (8)» ناهامونى سخت بى بنا و بى نبات.
«أَمْ حَسِبْتَ» مى پندارى،
«أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ» كه مردمان آن غار و آن ديه،
«كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً (9)» از شگفتهاى كارهاى ما شگفتى بود.
«إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ» آن گه كه باز شد آن جوانى چند با آن كهف،
«فَقالُوا رَبَّنا» و گفتند خداوند ما،
«آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً» ببخش ما را از نزديك خويش بخشايشى،
«وَ هَيِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً (10)» و بساز كار ما را براستى و نيكويى و صواب.
«فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِي الْكَهْفِ» بر گوشهاى ايشان مهر نهاديم در آن غار
«سِنِينَ عَدَداً (11)» سالها بشمار.
«ثُمَّ بَعَثْناهُمْ» آن گه از خواب برانگيختيم ايشان را،
«لِنَعْلَمَ» تا ببينيم،
«أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصى» كه از دو گروه كيست كه به [بجاى آرد و نيكوتر بداند و راستتر] شمارد،
«لِما لَبِثُوا أَمَداً (12)» آن اندازه را كه ايشان در كهف بودند [تا بآن اندازه كه بودند].
النوبة الثانية
بدانك سوره الكهف جمله به مكّه فرو آمد مگر يك آيت كه به مدينه فرو آمد: «وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ» الآية … و جمله سورت شش هزار و سيصد و شصت حرفست، و هزار و پانصد و هفتاد و نه كلمه، و صد و ده آيت.
مفسران گفتند درين سورت ناسخ و منسوخ نيست مگر سدى و قتاده كه گفتند در آن يك آيت است منسوخ: «فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ» نسخها قوله: «وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ»، و قول درست آنست كه منسوخ نيست كه اين بر سبيل تهديد و وعيد گفته است و نظير اين در قرآن فراوانست و شرح آن جايها داديم، و در فضيلت سورت مصطفى (ص) گفته:«من قرأ عشر آيات من سورة الكهف حفظا لم يضرّه فتنة الدّجّال و من قرأ السّورة كلّها دخل الجنّة.
و عن انس قال قال رسول اللَّه (ص): من قرأ اوّل سورة الكهف و آخرها كانت له نورا من قدمه الى رأسه و من قرأها كلّها كانت له نورا من السّماء الى الارض.
وعن نافع عن ابن عمر قال قال رسول اللَّه (ص): من قرأ سورة الكهف فى يوم الجمعة سطع له نور من تحت قدمه الى عنان السّماء يضيء به يوم القيامة و غفر له ما بين الجمعتين.
قوله: «الْحَمْدُ لِلَّهِ» اى المستحقّ للحمد هو سبحانه. و قيل هو تعليم- اى قولوا: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلى عَبْدِهِ». يعنى محمّدا، «الْكِتابَ» يعنى القرآن، «وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً» اختلافا يناقض بعضه بعضا.قال ابن جرير ليس فيه ميل عن الحقّ الى الباطل و عن الاستقامة الى الفساد.
و قيل اللام زيادة اى لم يجعله عوجا، قيّما اى مستقيما معتدلا. و قيل قيّما على الكتب كلّها ناسخا لشرايعها. و قيل «قَيِّماً» لمعتمد عليه و المرجوع اليه كقيّم الدّار، و فى الآية تقديم و تأخير تقديره: انزل على عبده الكتاب قيّما و لم يجعل له عوجا، «لِيُنْذِرَ بَأْساً شَدِيداً» اى انزل عليه الكتاب لينذر الكافرين عذابا شديدا عذاب الاستيصال فى الدّنيا و عذاب جهنّم فى الآخرة.
و قيل «بَأْساً شَدِيداً مِنْ لَدُنْهُ» اى من عنده، قرأ يحيى عن ابى بكر: «من لدنه» بسكون الدّال و اشمامها الضمّ و كسر النّون و وصل الهاء بياى فى حال الوصل، «وَ يُبَشِّرَ- الْمُؤْمِنِينَ» بفتح الياء و صمّ الشين مخفّفة قرأها حمزة و الكسائى و قرأ الباقون «وَ يُبَشِّرَ» بضمّ الياء و فتح الباء و كسر الشين و تشديدها، «الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً» و هو الجنّة.
«ماكِثِينَ» اى دائمين، «فِيهِ» اى فى الآخرة و هو الجنّة، «أَبَداً» دائما.
«وَ يُنْذِرَ» بعذاب اللَّه، «الَّذِينَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً» يعنى اليهود و النّصارى و المشركين.
«ما لَهُمْ بِهِ» اى بذلك القول، «مِنْ عِلْمٍ» لانّهم قالوه جهلا و افتراء على اللَّه، «وَ لا لِآبائِهِمْ» الّذين تقوّلوا هذه المقالة، «كَبُرَتْ كَلِمَةً» نصب على التّمييز، اى كبرت مقالتهم كلمة، «تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلَّا كَذِباً» اى ما يقولون الّا الكذب بقولهم اتّخذ اللَّه ولدا.
«فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ» اى قاتل نفسك. و قيل معناه النّهى اى لا تبخع نفسك، «عَلى آثارِهِمْ» على اثر تولّيهم و اعراضهم عنك لشدّة حرصك على ايمانهم، «إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ» اى القرآن، «أَسَفاً» حزنا و الفعل منه اسف بالفتح.
و قيل: «أَسَفاً» اى غضبا و الفعل منه اسف بالكسر، و التّقدير فلعلّك باخع نفسك اسفا، و هو نصب على التّمييز، و قيل مفعول له.
«إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَها» يعنى النّبات و الاشجار و الانهار، و قيل كلّ ما على الارض من شىء- معنى آنست كه ما هر چه در زمين چيز است و كس زينت زمين را آفريديم تا بيازمائيم ايشان را كه كيست در دنيا زاهدتر و از زينت دنيا دورتر و بخداى تعالى نزديكتر.
ضحاك و كلبى گفتند: «ما عَلَى الْأَرْضِ» اين ما بمعنى من است اى من على الارض من الرّجال اى الانبياء و العلماء و حفظة القرآن، «لِنَبْلُوَهُمْ» اى لنأمرهم بالطاعة و ننهاهم عن المعصية، ما پيغامبران را و دانشمندان را و حفظه قرآن را زينت دنيا كرديم، دنيا را بايشان بياراستيم تا ايشان را بطاعت فرمائيم و از معصيت باز زنيم، آن گه خبر داد كه آنچ زينت دنيا ساختيم بعاقبت بفنا بريم و دنيا همه خراب كنيم.
گفت:«وَ إِنَّا لَجاعِلُونَ ما عَلَيْها صَعِيداً» مستويا، «جُرُزاً» ميّتا لا ينبت شيئا.- الصّعيد- اسم لما ظهر من اديم الارض دون الاوهاد و- الجرز- الارض الميتة التي لا تنبت.
«أَمْ حَسِبْتَ» اى بل حسبت، ترك الكلام الاوّل و استفهم عن الثّاني و المراد النّهى اى لا تتعجّب من ذلك فليس ذلك بالبديع من صنعنا- معنى آنست كه اى محمّد تو شگفت دارى و عجب كار آن جوانمردان اصحاب الكهف؟! عجب مدار كه آن از صنع ما بديع نيست: فالعجائب فى خلق السّماوات و الارض اكثر- در آفرينش آسمان و زمين و هر چه در آن عجائب بيشتر است و تمامتر.
قال ابن عباس اى سألوك عن ذلك ليجعلوا جوابك علامة لصدقك و كذبك و سائر آيات القرآن ابلغ و اعجب و ادلّ على صدقك. و قيل احسبت معناه أ علمت اى لم تعلمه حتّى اعلمناك، «أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ» الكهف: الغار فى الجبل.
قال مجاهد تفريج بين جبلين.مفسران را قولها است در معنى: رقيم- ابن عباس گفت نام آن كوه است كه كهف در وى بود، و هم از ابن عباس روايت كنند بقولى ديگر كه نام آن ديه است كه اصحاب الكهف از آنجا بودند، سعيد جبير گفت نام سگ ايشانست، مجاهد گفت نام آن لوح است كه نام و صفت ايشان و حليت و قصّه ايشان در آن نوشته يافتند و آن لوح از رصاص بود، و گفته اند از سنگ بود، و در خبر آمده كه رقيم جماعتى بودند و رسول (ص) ذكر ايشان كرده و قصّه ايشان گفته در آن خبر كه نعمان بشير روايت كند از مصطفى (ص):
گفت سه مرد بودند در روزگار پيش كه از خانه بيرون رفتند در طلب روزى از بهر عيال و كسان خويش، در آن صحرا و وادى همى رفتند كه باران در باريدن ايستاد، ايشان از بيم باران در ميان كوه شدند و با غارى نشستند، در آن حال سنگى از بالاى كوه فرو آمد بر در آن غار و در غار محكم فرو گرفت و مصمت ببست چنانك هيچ روشنايى پيدا نبود، ايشان با يكديگر گفتند كه تا هر يكى از ما كه روزى عملى نيكو كرده است اين ساعت در دعا ياد كند و بدرگاه عزّت شفيع برد مگر اللَّه تعالى بفضل خود بر ما ببخشايد و اين در بسته گشاده گرداند.
يكى گفت من روزى مزدوران را بكار داشتم بنيمه روز مردى رسيد با وى شرط كردم كه در باقى روز كار كند نيكو و مزد وى چون ديگر مزدوران يك روزه تمام بدهم، چون وى را مزد ميدادم ديگرى گفت: أ تعطي هذا مثل ما اعطيتنى و لم يعمل الّا نصف النّهار؟
او را بعمل نيم روزه چندان ميدهى كه ما را بعمل يك روزه؟- گفتم اى عبد اللَّه از مزد تو هيچ نكاستم ترا چه زيان كه مال خود از وى دريغ نداشتم كه نه از آن تو چيزى بكاستم تا ترا ناخوش آيد، مرد خشم گرفت و مزد خويش بجاى بگذاشت و برفت من آن حق وى گوش ميداشتم تا روزى كه بدان گوساله اى خريدم و مى پروردم و زه ميكرد و جمله از بهر وى ميداشتم، پس از روزگارى باز آمد پير و ضعيف گشته و من او را نمى شناختم، گفت: انّ لى عندك حقّا مرا بر تو حقّيست، با ياد من آورد تا او را بشناختم، گفتم ديرست تا ترا ميجويم و آنك آن گاوان و گوساله همه آن تواند، بروزگار با هم آمده و از بهر تو گوش داشته، مرد خيره بماند گفت:
افسوس مكن بر من مسكين و حق من بده، گفتم و اللَّه كه افسوس نمى دارم و آن همه حقّ تو است و ملك تو، مرا در آن هيچ حق نه، آن گه گفت بار خدايا اگر ميدانى كه آن از بهر تو كردم تا رضاء تو باشد: فافرج لنا فرجة- اين سنگ شكافته گردان و فرجهاى ما را پيدا كن آن ساعت سنگ از هم شكافته گشت چندانك روشنايى بديدند.
ديگرى گفت: بار خدايا دانى كه سال قحط بود و مرا از قوت خود فضلهاى بسر آمد و مردم از قحط و نياز و گرسنگى بمانده، زنى آمد و از من طعام خواست ندادم و نيز در وى طمع كردم آن زن تن در نداد و برفت.
از گرسنگى و بى كامى ديگر باره باز آمد و من هم چنان در وى طمع كردم و بر وى همى پيچيدم تا از حال ضرورت تن در داد، چون دست بوى بردم بر خود بلرزيد و آهى كرد، گفتم چه رسيد ترا؟
گفت: اخاف اللَّه ربّ العالمين- از خدا مى ترسم كه اين چنين كار هرگز بر من نرفت، من با خود گفتم زنى ناقص عقل بوقت ضرورت و بى كامى از خدا بترسد و من بوقت فراخى و نعمت چون از وى نترسم؟!
آن حال در من اثر كرد و برخاستم و او را رها كردم و حقّ وى بشناختم و با وى نيكوئيها كردم، بار خدايا اگر ميدانى كه آن همه از بهر رضاء تو كردم ما را فرج فرست و ازين بند رهايى ده، آن سنگ فراخ از هم باز شد و روح تمام از هوا و روشنايى بابشان پيوست.
مردم سوم گفت: بار خدايا دانى كه مرا مادرى و پدرى پير و ضعيف بودند و شكسته و زن داشتم با كودكان خرد و مرا عادت بود كه گوسپند بدوشيدمى و شير نخست بمادر و پدر دادمى آن گه بكودكان، تا روزى كه در صحرا دير بماندم چون باز آمدم پدر و مادر خفته بودند، كراهيت داشتم كه ايشان را از خواب بيدار كنم، هم چنان بر سر ايشان ايستادم قدح شير بر دست نهاده و آن كودكان گرسنه فرو گذاشته، تا بوقت بام كه ايشان از خواب در آمدند و شير بايشان دادم، بار خدايا اگر دانى كه آن براى تو كردم و بآن وجه رضاء تو خواستم اين كار بر ما تمام كن و ازين بند ما را خلاص ده.
قال النّعمان بن بشير كانّى اسمع من رسول اللَّه (ص) قال: قال الجبل طاق ففرج اللَّه عنهم فخرجوا.
اما قصه اصحاب الكهف و بدو كار ايشان و بيان سيرت و حليت و روش ايشان
علماء صحابه و تابعين و ائمّه دين در آن مختلفند و در روايات و اقوال ايشان اختلاف و تفاوت است. قول امير المؤمنين على (ع) آنست كه اصحاب الكهف قومى بودند در روزگار ملوك طوايف ميان عيسى (ع) و محمد (ص) و مسكن ايشان زمين روم بود در شهر افسوس گفته اند كه آن شهر امروز طرسوس است، و اهل آن شهر بر دين عيسى بودند و كتاب ايشان انجيل بود، و ايشان را ملكى بود صالح تا آن ملك بر جاى بود كار ايشان بر نظام بود و بر دين عيسى راست بودند، چون آن ملك از دنيا برفت كار بر ايشان مضطرب گشت و سر بباطل و ضلالت و تباه كارى در نهادند و بت پرست شدند، و در ميان ايشان قومى اندك بماندند متوارى از بقاياى اهل توحيد كه بر دين عيسى بودند، و پادشاه اهل ضلالت در آن وقت دقيانوس بود جبّارى متمرّد، كافرى بتپرست، قومى گفتند دعوى خدايى كرد و خلق را بر طاعت خود دعوت كرد، و اين دقيانوس با لشكر و حشم فراوان از زمين پارس آمده بود و اين مدينه افسوس دار الملك خود ساخته و هر كس كه سر در چنبر طاعت وى نياوردى و از دين وى بر گشتى او را هلاك كردى.
و ميگويند درين شهر افسوس قصرى عظيم ساخته بود از آبگينه بر چهار ستون زرّين بداشته و قنديلهاى زرّين از آن در آويخته بزنجيرهاى سيمين، و از جوانب آن روزنها ساخته بلند چنان كه هر روز آفتاب از روزنى ديگر در تافتى و بديگرى بيرون شدى، و در آن قصر تختى زرّين ساخته هشتاد گز طول آن و چهل گز عرض آن بانواع جواهر و يواقيت مرصّع كرده، و بيك جانب تخت هشتاد كرسى زرّين نهاده كه اميران و سالاران لشكر و اركان دولت بر آن نشستندى، و بديگر جانب همچندان كرسى نهاده كه علماء و قضات و احبار بر آن نشستندى، و بر سر خود تاجى نهاده كه چهار گوشه داشت در هر گوشه اى گوهرى نشانده كه در شب تاريك چون شمع مىتافت، و پنجاه غلام از ملك- زادگان با جمال بر سر وى ايستاده، هر يكى را تاجى بر سر و عمودها در دست، شش جوان ديگر از فرزندان ملوك با خرد و راى و تدبير تمام ايستاده بر راست و چپ وى، اين شش جواناند كه اصحاب الكهفاند، نامهاى ايشان: يمليخا، مكسلمينا، محشطلينا، مرطونس، اساطونس، افطونس. و قيل يمليخا و مكسلمينا و مرطوس و ينينوس و سارينوس و ذوانيوانس.
آن متكبر متمرّد دقيانوس برين صفت پادشاهى و مملكت مىراند و هرگز او را درد سرى نبود و تبى نگرفت تا از متكبّرى و جبّارى كه بود دعوى خدايى كرد! چنانك فرعون با موسى كرد و خلق را بر عبادت و خدمت خود راست كرد، و هر كه بخدايى او اقرار ندادى او را هلاك كردى، روزى دعوتى ساخته بود و اركان دولت و جمله خيل و حشم را خوانده، بطريقى در آمد گفت لشكر فلان ملك آمد و قصد ولايت تو دارد، لرزه بر وى افتاد و هراسى و ترسى عظيم در دلش پديد آمد بر صنعتى كه تاج از سر وى بيفتاد و زرد روى گشت، و آن روز نوبت خدمت يمليخا بود كه آب بر دست ملك ميريخت، و اين شش كس نوبت كرده بودند كه چون از خدمت وى فارغ شدندى بدعوت بخانه يكى از ايشان بودندى، و آن روز اتفاق را نوبت يمليخا بود چون خوان بنهادند و دست بطعام بردند، يمليخا نخورد و هم چنان متفكر و مضطرب نشسته، گفتند چرا طعام نخورى و بر طبع خود نهاى؟- گفت، اى برادران مرا انديشهاى در دل افتاد كه خورد و خواب و قرار از من ربوده، گفتند آن چه انديشه است؟!- گفت:
اين ملك دعوى خدايى مىكند و من امروز او را بر حالى ديدم از بيم و ترس كه خدايان چنان نباشند و چنان نترسند، و نيز انديشه ميكنم كه خدايى را كسى شايد و خداوندى كسى را سزد كه آفريدگار آسمان و زمين و جهان و جهانيان بود.
چون يمليخا اين سرّ بر ايشان آشكارا كرد، ايشان چشم وى را بوسه همى دادند و مىگفتند ما را همين انديشه بخاطر در مىآمد لكن زهره آن نداشتيم كه اين حال را كشف كنيم، بيكبار آواز بر آوردند كه دقيانوس خداى نيست و جز آفريدگار آسمان و زمين خداوند و جبّار نيست: «رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ».
يمليخا گفت اكنون يقين دانيد كه ما اين دين در ميان اين قوم نتوانيم داشت، ما را ببايد گريخت در وقت غفلت ايشان ببهانه اسب تاختن و گوى زدن، پس چون دانستند كه قوم از ايشان غافلاند، برنشستند و از شهر بيرون شدند و سه ميل گرم براندند، آن گه يمليخا گفت از اسب فرو آئيد كه ناز اين جهانى از ما شد و نياز آن جهانى آمد، از ستور پياده شدند و قصد رفتن كردند، جوانان بناز و نعمت پرورده همى كلفت و مشقّت اختيار كردند و محنت بر نعمت گزيدند، پاى برهنه آن روز هفت فرسنگ برفتند تا پايهاشان افكار شده و رنجور گشته، گرسنه و تشنه، شبانى را ديدند گفتند هيچ طعام دارى يا پاره شير كه بما دهى؟
گفت: دارم، ليكن رويهاى شما روى ملوكست و بر شما اثر پادشاهى مى بينم نه اثر درويشى و چنان دانم كه شما از دقيانوس گريخته ايد! قصّه خويش با من بگوئيد، ايشان گفتند، ما دينى گرفته ايم كه اندر آن دين دروغ گفتن روا نيست، اگر قصّه خود با تو راست گوئيم ما را از تو هيچ رنجى و گزندى رسد؟
شبان گفت نه، پس ايشان قصّه خود بگفتند، شبان بپاى ايشان در افتاد و گفت ديرست تا مرا در دل همين مىآيد كه شما مى گوئيد، چندان صبر كنيد تا من اين گوسفندان را بخداوندان باز رسانم كه آن همه امانتاند بنزديك من، شبان رفت و گوسفندان را بخداوندان باز رسانم كه آن همه امانتاند بنزديك من، شبان رفت و گوسفندان باز سپرد و بنزديك ايشان باز آمد و آن سگ با ايشان همى رفت.
گفته اند كه نام آن سگ قطمير بود و گفته اند صهبا و گفته اند بسيط و گفته اند قطفير و گفته اند قطمور، و رنگ وى ابلق بود و گفته اند آسمان- گون و گفته اند از سرخى بزردى زدى، و نام شبان كفيشططيونس، جوانان گفتند مر شبان را كه اين سگ را بران كه سگ غمّاز باشد، نبايد كه ببانگ خويش ما را فضيحت كند، هر چند كه شبان وى را همى راند نمى رفت،
آخر آن سگ بزبانى فصبح آواز داد كه مرا مرانيد كه من نيز گواهى مي دهم كه خدا يكيست، دست از من بداريد تا بيايم و شما را پاسبانى كنم تا دشمن بر شما ظفر نيابد، و اگر شما را نزد خداوند قربتى باشد ما نيز ببركت شما بنعمتى در رسيم، جوانان چون اين بشنيدند او را فرو گذاشتند، و گفته اند كه او را بر گردن گرفتند و بنوبت او را همى بردند، پس شبان ايشان را بكوهى برد نام آن كوه بنجلوس و در پيش آن غارى بود و نزديك آن غار درخت مثمرهاى بود و چشمه آب روان، ايشان از آن ميوه و آب خوردند و در غار شدند،
اينست كه ربّ العزّه گفت:«إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ» اى اذكر يا محمد «إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ». و قيل العامل فيه عجبا و معنى- اوى- صار اليه و جعله مأواه و- الفتية- جمع فتى كصبية و صبى، ايشان در آن غار شدند گفتند: «رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَ هَيِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً»، «آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً» اى اعطنا من عندك و قبلك تعطّفا، «وَ هَيِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا» اى سهّل لنا، و التّهيّئة احداث هيئة الشّىء و شكله، «رَشَداً» اى صلاحا و فلاحا.
«فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ» يعنى انمناهم، يقال ضرب على اذن فلان اذا نام لانّ النائم ربّما فتح عينيه او هذى لسانه او تحرّك شىء من اطرافه و من النّاس و غيرهم ما ينام فاتحا عينيه و ليس شىء من ذوات الرّوح يسمع و هو نائم فلذلك قيل للنّوم ضرب على الاذن.
و قيل «فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ» اى سلبناهم حواسهم لانّ النائم مسلوب الحواس و خصّ السّمع بالذكر من بين الحواس لانّ من سلب سمعه سلب عقله و النّائم مسلوب العقل بخلاف سائر الحواس، «سِنِينَ عَدَداً» نصب على التّمييز و المعنى سنين تعدّونها و لا تحققونها. و قيل «سِنِينَ» ذات عدد، و قيل «سِنِينَ» كثيرة.
«ثُمَّ بَعَثْناهُمْ» ايقظناهم، «لِنَعْلَمَ» علم مشاهدة و وجود. قال ابن جرير ليعلم عبادى، «أَيُّ الْحِزْبَيْنِ» يقال هما معا من اصحاب الكهف تحزبوا حين انتبهوا و اختلفوا كم لبثوا- مىگويد چون ايشان را از خواب بينگيختيم دو حزب بودند يعنى دو گروه مختلف در سخن، يك گروه گفتند: «كَمْ لَبِثْتُمْ» و يك گروه گرفتند: «لَبِثْنا يَوْماً» او بعض يوم.
و يقال انّ الحزبين احدهما اصحاب الكهف و الحزب الثّاني اهل قريتهم الّتى خرجوا منها و هى سدوم حين عثروا على اصحاب الكهف فحسبوا مغيبهم عن القرية و مكثهم فى الكهف من كتابهم الّذى وجدوه فى لوح من رصاص عندهم. قال ابن بحر احد الحزبين اللَّه و الثّاني الخلق، كقوله: «أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ».
… «أَحْصى» افعل من الاحصاء و هو العدّ، و «أَمَداً» نصب على التّمييز، و قيل «أَحْصى» فعل ماض اى احاط علما بأمد لبثهم و «أَمَداً» نصب لانّه مفعول احصى و الامد الغاية، و قيل العدد.
دقيانوس چون ايشان را طلب كرد و نيافت گفتند ايشان از تو بگريختند و دينى ديگر گزيدند، وى برنشست با لشكر خويش و بر اثر ايشان برفت تا بدر غار رسيد: فوجدوا آثارهم داخلين و لم يجدوا آثارهم خارجين، گفتند نشان رفتن ايشان در غار پيداست اما نشان بيرون آمدن پيدا نيست، چون در غار شدند ايشان را نديدند ربّ العالمين ايشان را در حفظ و رعايت خويش بداشت و چشم دشمن از ديدن ايشان نابينا كرد.
و گفته اند كه ايشان را در غار بديدند خفته اما هيچ كس طاقت آن نداشت كه در غار شود از رعب و فزع كه در دل ايشان افتاد، پس دقيانوس گفت مقصود ما هلاك ايشانست، در غار برآريد بر ايشان استوار تا از تشنگى و گرسنگى بميرند، پس چنان كردند و بازگشتند.
دو مرد مسلمان كه ايمان خويش از دقيانوس پنهان مىداشتند لوحى ساختند از رصاص و نامهاى ايشان بر آن لوح نبشتند كه فلان و فلان و فلان از اولاد ملوك در روزگار مملكت دقيانوس طاغى از وى بگريختند و در غار شدند و كس ايشان را باز نديد، هر كه بايشان در رسد و ايشان را بيند بداند كه ايشان مسلمانانند و دين داران، و تاريخ رفتن ايشان و فقد ايشان فلان ماه بود و فلان سال، آن لوح بردند و بر در غار پنهان كردند و گفتند: لعلّ يوما يعثر منهم على اثر.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» بسم اللَّه الّذى اسمه لكلّ خائف ملاذ، بسم الذى باسمه من الشّيطان معاذ، بسم اللَّه الّذى قلب كلّ محبّ بذكره افلاذ- بنام او كه نام اوست همه خيرات را بنياد، بنام او كه بنام او گردد دل از بند غمان آزاد، بنام او كه دل عارف جز بنام او نگردد شاد، بنام او كه مشتاق از شراب وصل او گيرد ياد، بنام او كه وفا و كرم هر دو را نام كرد تا نعمت آشنايى بر آب و گل تمام كرد، بنام او كه مهر خود مشتاق را دام كرد و بجاى شراب وصل خود رهى را در جام كرد، بنام او كه خواب بر ديده محب حرام كرد تا عقد دوستى وى با خود بر نظام كرد، بنام او كه در سرّ بجان منتظر سلام كرد تا دلش بر روح و ريحان كرد، آن گه ظاهر او بدست دشمن حيران كرد و باطن معدن اندوهان كرد.
اى جوانمرد اگر آسياى بلا بر سرت بگرداند نگر از آستانه خدمتش در نگذارى قدم، ور طبقات دركات سفلى ميل دو ديده تو گرداند نگر جز برضاى وى برنيارى دم، كه عزت عزت اوست، عزت ديگران همه ذلّست، و عجز همه فنا و عدم، قضا قضاء اوست، حكم حكم او، حكم ديگران همه ميل است و هوى و ستم.
پير طريقت گفت: الهى ار تو فضل كنى از ديگران چه داد و چه بيداد، ور تو عدل كنى پس فضل ديگران چون باد، الهى آنچ من از تو ديدم دو گيتى بيارايد، عجب اينست كه جان من از بيم داد تو مى نياسايد.
«الْحَمْدُ لِلَّهِ» حمد نفسه بنفسه حين علم عجز الخلق عن بلوغ حمده، خداوند ذو الجلال قادر بر كمال، مفضّل بانوال، سزاوار ثناء خويش، شكر كننده عطاء خويش، ستايش خود خود مىكند و ثناء خود خود ميگويد كه عزت خود خود شناسد و عظمت و جبروت خود خود داند، متعزّز بجلال خويش، متقدّس بكمال خويش، متكبّر بكبرياء خويش، آب و خاك بوصف او كى رسد، لم يكن ثمّ كان، قدر وى چه داند،
صفت حدثان در برابر صفت وى چون آيد، نبود پس بود نيست است، از نيست معرفت هست كى آيد، ربّ العزّه بفضل و كرم خود خلق را در وجود آورد و كسوت فطرت پوشانيد، و ايشان را پرورش داد و از بلاها نگه داشت، طاعات با تقصير قبول كرد و جور و جفاى ايشان بپرده فضل بپوشيد، توفيق طاعت ارزانى داشت و دل را بايمان و معرفت بياراست، چون دانست كه ايشان از گزارد شكر اين نعمت عاجزاند، فضل و كرم خود پيدا كرد و لسان لطف نيابت مفلسان و عاجزان بداشت و خود را حمد آورد،
گفت:«الْحَمْدُ لِلَّهِ»، در راه محبّت دوستان را نيابت داشتن شرط دوستى است، گفت آن نعمتها كه دادم همه بى تو دادم و قسمت بى تو كردم، چنانك بى تو قسمت كردم بى تو حمد آوردم، و بحكم دوستى ترا نيابت داشتم تا احسان و انعام خود بر تو تمام كردم، «الَّذِي أَنْزَلَ عَلى عَبْدِهِ الْكِتابَ»- الّذى- اشارتست، انزل على عبده الكتاب- عبارتست، اشارت نصيب ارواحست و عبارت نصيب اشباح، ارواح در سماع «الَّذِي» بنشاط آمد طرب كرد، اشباح در سماع «أَنْزَلَ عَلى عَبْدِهِ الْكِتابَ» در اجتهاد آمد راه طلب گرفت، درين آيت هم تخصيص مصطفى است خاتم پيغمبران و هم تعظيم قرآن است كلام رحمن، اگر مصطفى است امان زمين است و زين آسمان، ور قرآن است يادگار دل مؤمنانست و انس جان عارفان.
مصطفى (ص) رهبان شريعتست و عنوان حقيقت، قرآن دلها را عدّت است و جانها را تبصرت، مصطفى كلّ كمالست و جمله جمال، قرآن نامه است ببندگان از حضرت ذو الجلال، نامهاى كه در آن هم بشارتست و هم نذارت، دوست را بشارتست و بيگانه را نذارت، دوست را بشارت ميدهد كه: «أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً، ماكِثِينَ فِيهِ أَبَداً» و بيگانه را بيم نمايد كه: «إِنْ يَقُولُونَ إِلَّا كَذِباً فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ» الآية … يا محمّد لا تشتغل سرّك بمخالفاتهم فما عليك الّا البلاغ و الهدى منّا لمن نشاء.
«إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَها» اهل المعرفة باللّه و المحبّة له و المشتاقون اليه هم زينة الارض و نجومها و اقمارها و شموسها اذا تلألأ انوار التّوحيد فى اسرار الموحدين اشرق جميع الآفاق بضيائهم، زينت زمين دوستان خداىاند، عالم بايشان آراسته و جهان بايشان نگاشته، دلهاشان بنور معرفت افروخته، سرّهاشان در حضرت قربت بسفارت حكمت بار داده، رويهاشان در حضرت قربت بمنهج صواب گردانيده و جاده طريقت و سنّت در پيش ايشان نهاده، اعلام ديناند و اوتاد زمين، مصابيح جهان و مفاتيح جنان، ممهّدان قواعد دوستى و مسنّدان ايوان راستى، آزرم خلق از اللَّه بايشان و مقصود از آفريدن كون ايشان، بنام و نشان درويشانند و بحقيقت ملوك زمين ايشانند، ملوك تحت اطمار.
هر كه سيرت و حليت ايشان خواهد كه بداند تا قصّه اصحاب الكهف برخواند كه اللَّه تعالى ايشان را در قرآن جلوه مىكند كه:«إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَ هَيِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً» ايشان را گفتند درين غار رويد و خوش بخسبيد و سر ببالين امن باز نهيد كه ما خواب شما بعبادت جهانيان برگرفتيم.
لطيفه اى شنو نيكو: ربّ العزّه ايشان را در آن كوه آن غار پديد كرد، و بنده مؤمن را بوقت رفتن از دنيا چهار ديوار لحد غار وى كرد، چنانك ايشان را در آن غار ايمن كرد از دشمن، مؤمنانرا درين غار ايمن كند از شيطان، گويد:
«أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا» در آن غار بر ايشان رحمت كرد گفت: «يَنْشُرْ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ». هم چنان درين غار لحد بر مؤمن رحمت كند كه: «فَرَوْحٌ وَ رَيْحانٌ وَ جَنَّةُ نَعِيمٍ». و چنانك آن غار بريشان فراخ كرد گفت: «وَ هُمْ فِي فَجْوَةٍ مِنْهُ»، لحد بر مؤمن فراخ كند بعمل صالح چنانك گفت: «فَلِأَنْفُسِهِمْ يَمْهَدُونَ». و خبر درستست كه: يفسخ له فى قبره … الحديث، بالاى غار بر ايشان گشوده كرد تا روح هوا و نسيم باد صبا ازيشان منقطع نگردد، همچنين درى از بهشت بر آن روضه مؤمن گشايند تا از جانب جنّات عدن نسيم خوش بوى بر وى همىگذرد و مضجع وى خوش همى دارد.
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد ۵