كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة المائدة آیه 64- 57
9- النوبة الاولى
(5/ 64- 57)
قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند! لا تَتَّخِذُوا مكنيد و بدست مگيريد، الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً ايشان را كه دين شما بافسوس و بازى گرفتند، مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ ازيشان كه كتاب دادند ايشان را پيش از شما، وَ الْكُفَّارَ و آن كافران [كه با خداى شرك آرند]، أَوْلِياءَ مشماريد ايشان را بدوستان [و همدل مپنداريد]. وَ اتَّقُوا اللَّهَ و پرهيزيد از خشم و عذاب خداى، إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (57) اگر گرويدگان ايد.
وَ إِذا نادَيْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ و چون بنماز خوانيد، اتَّخَذُوها هُزُواً وَ لَعِباً بانگ نماز را بافسوس و بازى آرند، ذلِكَ بِأَنَّهُمْ آن بآنست كه ايشان، قَوْمٌ لا يَعْقِلُونَ (58) قومى اند كه حق درنمى يابند .
قُلْ [يا محمد] گوى: يا أَهْلَ الْكِتابِ اى خوانندگان تورات و انجيل! هَلْ تَنْقِمُونَ مِنَّا در چه چيز بر ما مى كين داريد و آن را از ما نمىپسنديد، إِلَّا أَنْ آمَنَّا بِاللَّهِ مگر آنكه ما گرويده ايم بخداى، وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا و بآنچه فرو فرستاده آمد بر ما، وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلُ و آنچه فرو فرستاده آمد از پيش، وَ أَنَّ أَكْثَرَكُمْ فاسِقُونَ (59)و بيشتر شما فاسقان و از طاعت بيرون شدگان ايد.
قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ گوى شما را خبر كنم؟ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ مَثُوبَةً به بهتر از آن بثواب، عِنْدَ اللَّهِ نزديك خداى، مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ آن كس كه اللَّه لعنت كرد بر وى، وَ غَضِبَ عَلَيْهِ و خشم گرفت بر وى، وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازِيرَ و ازيشان كبيان كرد و خوكان وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ و طاغوت پرستيدند أُولئِكَ شَرٌّ مَكاناً ايناناند كه بر بترينه جايگاه اند، وَ أَضَلُ و بى راهتر بر بى راهى اند، عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ (60) از ميانه راه راست.
وَ إِذا جاؤُكُمْ و آن گه كه بشما آيند، قالُوا آمَنَّا گويند كه بگرويديم، وَ قَدْ دَخَلُوا بِالْكُفْرِ و [چون درآمدند] با كفر درآمدند. وَ هُمْ قَدْ خَرَجُوا بِهِ و [چون بيرون شدند] با كفر بيرون شدند، وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما كانُوا يَكْتُمُونَ (61) و خداى داناتر است بآنچه نهان ميدارند.
وَ تَرى كَثِيراً مِنْهُمْ و فراوانى بينى ازيشان، يُسارِعُونَ فِي الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ كه مى شتابند در بزه و افزونى جستن، وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ و خوردن رشوت لَبِئْسَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (62) بدا كه آنست كه ايشان ميكنند!
لَوْ لا يَنْهاهُمُ چرا باز نزند ايشان را الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ رهبان و دانشمندان عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ از گفتن ايشان دروغ، وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ و خوردن ايشان رشوت، لَبِئْسَ ما كانُوا يَصْنَعُونَ (63) بدا كه آنست كه ايشان ميكنند.
وَ قالَتِ الْيَهُودُ جهودان گفتند: يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ دست رازق بسته است، غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ دست ايشان ببستند، وَ لُعِنُوا بِما قالُوا و لعنت كردند بر ايشان بآنچه گفتند، بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ بلكه دو دست او گشاده است، يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاءُ نفقت ميكند چنان كه خواهد وَ لَيَزِيدَنَ و بخواهد افزود، كَثِيراً مِنْهُمْ فراوانى را ازيشان ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ آنچه فرو فرستاده آمد بر تو از خداوند تو، طُغْياناً وَ كُفْراً ناپاكى و كفر، وَ أَلْقَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ و بيفكنديم ميان ايشان دشمنى و زشتى إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ تا روز رستاخيز، كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً هر گه كه آتشى افروزند، لِلْحَرْبِ جنگ را أَطْفَأَهَا اللَّهُ خداى آن آتش را فروميكشد وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً و همواره در زمين بتباهى ميشتابند [و دلها از حق بازميگردانند]، وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ (64) و اللَّه تباهكاران را دوست ندارد.
النوبة الثانية
قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً اين در شأن دو جهود آمد كه جايى خالى نشسته بودند، بانگ نماز شنيدند، خنده كردند، و بافسوس سخن گفتند. رب العالمين گفت: «ايشان كه دين شما را بافسوس و بازى گرفتند بدوست مگيريد، و با ايشان موالات مكنيد و در جمله سه قوم بودند كه بافسوس سخن ميگفتند، و مسلمانان را ميرنجانيدند: مشركان عرب و منافقان و اهل كتاب رب العالمين حوالت استهزا با مشركان كرد، آنجا كه گفت: إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ، و در صفت منافقان گفت: إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ، و در صفت اهل كتاب گفت:
الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ الْكُفَّارَ أَوْلِياءَ. و الكفار مجرور قراءت ابو عمر و كسايى است معطوف بر مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ اى: و من الكفار.
باقى بنصب خوانند، معطوف بر الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ اى: و لا تتخذوا الكفار اولياء.
آن گه گفت: وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ پرهيزيد از خشم و عذاب خدا در موالات اين كافران اگر بحقيقت گرويدگانيد و بوعد و وعيد وى ايمان داريد.
وَ إِذا نادَيْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ- يعنى بالاذان و الاقامة. چون مسلمانان بانگ نمازميگفتند، و بر نماز ميخاستند جهودان ميگفتند: قد قاموا لا قاموا، قد صلّوا لا صلّوا، ركعوا لا ركعوا، سجدوا لا سجدوا. اين سخن بر طريق استهزا ميگفتند و ميخنديدند، تا رب العزة در شأن ايشان اين آيت فرستاد.
سدّى گفت: مردى ترسا در مدينه آواز مؤذن شنيد كه ميگفت: «اشهد انّ محمدا رسول اللَّه». آن ترسا گفت: حرق الكاذب، سوخته باد دروغ زن. رب العزّة اين سخن هم در آن ترسا اجابت كرد. چاكرى داشت، و يك شب آتش برافروخت اندر خانه، و ترسا و كسان وى همه خفته بودند. شررى از آن آتش در جامه افتاد، ترسا و كسان وى هر چه در خانه همه بسوخت. و گفته اند: كافران چون آواز مؤذّن شنيدند كه بانگ نماز ميگفت حسد بردند برسول خدا و مسلمانان، و آن را عظيم كراهيت داشتند. آمدند برسول خدا و گفتند: تو دعوى نبوت ميكنى، و بدعتى نهادى كه انبيا ننهادند كه پيش از تو بودند، و اگر درين خيرى بودى ايشان بدان سزاوار تر بودندى (بودندید) از كجا برساختى و چرا نهادى اين آواز دادن بدين ناخوشى؟ رب العالمين بجواب ايشان اين آيت فرستاد: وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِمَّنْ دَعا إِلَى اللَّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً يعنى كه اگر كافران اين آواز ناخوش ميدانند بدان اعتبار نيست، كه هيچ گفتار ازين نيكوتر و هيچ آواز ازين خوشتر نيست، كه خلق را بر خداى ميخواند، و بحق دعوت ميكند. اتَّخَذُوها- اينها و الف بيك وجه با نماز ميشود، از بهر آنكه چون بر بانگ نماز استهزا كنند بر نماز كرده باشند. ديگر وجه آنست كه: اتخذوا الدّعوة هزوا و لعبا. ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْقِلُونَ- ما لهم فى اجابتهم لو اجابوا اليها! و ما عليهم فى استهزائهم بها!
فصل فى بدو الاذان و ذكر فضائله و آدابه
عبد اللَّه بن زيد الانصارى گفت: مسلمانان چون به مدينه آرام گرفتند نماز ميكردند، و بانگ نماز خود نمىشناختند و نمى دانستند. با يكديگر مشورت كردند كه سببى بايد كه ما را فراهم آرد نماز را، و نشانى بود وقت نماز را. قومى گفتند: علمى بر بام مسجد برپاى كنيم بوقت نماز تا مسلمانان چون آن بينند يكديگر را خبر دهند، و بنماز آيند. رسول خدا آن را نپسنديد. قومى گفتند: آتشى برافروزيم، و مسلمانان را بدان آگاهى دهيم. قومى گفتند: قرنى سازيم چنان كه جهودان ساخته اند.
قومى گفتند: ناقوس سازيم چنان كه ترسايان كرده اند. مصطفى (ص) هر دو كراهيت داشت، از آنكه هر دو شعار جهودان و ترسايان بود. عبد اللَّه زيد گفت: آن شب بخفتم. بخواب نمودند مرا مردى كه جامه سبز پوشيده بود، و ناقوسى داشت. گفتم اى بنده خدا! اين ناقوس بمن دهى؟ گفت: تا چه كنى. گفتم تا مردم را باين بر نماز خوانم. گفت: ترا بچيزى به ازين دلالت كنم. گفتم: آن چيست؟ بر بالايى ايستاد و گفت: اللَّه اكبر، اللَّه اكبر. همى گفت تا بانگ نماز تمام كرد. پس از آن موضع تحول كرد، پاره اى فراتر شد. يك قعده بنشست. آن گه برخاست، و اقامت گفت هر كلمه اى يك بار مگر كلمه اقامت كه دو بار بگفت. (گفتا) چون بيدار شدم، رسول خدا را از آن خواب خويش خبر دادم. گفت: يا عبد اللَّه اين كلمات بلال را درآموز، تا وى بانگ نماز كند، كه آواز وى بلندتر است. بلال در مسجد بانگ نماز گفت. عمر خطاب بشنيد در خانه خويش، برخاست بيرون آمد، گفت: يا رسول اللَّه اين آواز كه بلال داد، و اين بانگ نماز هم بر اين صفت مرا نيز بخواب نمودند. رسول خدا از آن شاد گشت، و خداى را عز و جل حمد گفت.
و بدان كه بانگ نماز سنتى مؤكد است و شعار اسلام، و تعطيل آن روا نيست. و گفته اند كه: فرض كفايت است و ترجيع در آن سنت، و تثويب در بانگ نماز بامداد سنت، و طهارت در آن سنت، كه مصطفى (ص) گفت:
«حقّ و سنة ان لا يؤذّن لكم احد الا هو طاهر»،
و قيام در آن سنت، كه رسول خدا بلال را گفت:
«قم فناد»، و در اذان ترسل سنت است، يعنى آهستگى و گسستگى، و در اقامت ادراج سنت است، يعنى پيوستگى و سبك گفتن،لقول النّبي (ص) لبلال: «اذا اذّنت فترسّل، و اذا اقمت فاجدر، و اجعل بين اذانك و اقامتك قدر ما يفرغ الاكل من اكله و الشارب من شربه، و المعتصر اذا دخل لقضاء حاجته، و لا تقوموا حتى ترونى».
هر كه بانگ نماز شنود مستحبّ است جواب دادن آن هم چنان كه مؤذن ميگويد وى ميگويد، الا در حيعله، كه بجواب آن گويد: لا حول و لا قوة الا باللّه، و بجواب تثويب گويد: صدقت و بررت، و بجواب لفظ اقامت گويد: اقامها اللَّه و ادامها ما دامت السّماوات و الارض.
و اگر در نماز بود، آن ساعت كه بانگ نماز شنود، چون سلام باز دهد، بقضا باز آرد، و اگر قرآن خواند جواب اذان باز دهد، آن گه بر قرآن خواندن باز شود، و چون از بانگ نماز فارغ شد درود بمصطفى دهد،
لقوله (ص): «اذا سمعتم المؤذن فقولوا مثل ما يقول، ثم صلّوا علىّ فانّه من صلى علىّ مرّة صلى اللَّه عليه بها عشرا».
پس گويد هم مؤذن و هم شنونده:
«اللّهمّ ربّ هذه الدّعوة التّامة و الصّلاة القائمة آت محمدا الوسيلة و الفضيلة، و ابعثه المقام المحمود الّذى و عدته»
، كه مصطفى (ص) گفت: هر كس كه اين بگويد،حلّت له شفاعتى يوم القيامة.
و در ميان بانگ نماز سخن گفتن ناشايست است، و بر داشتن آواز و ايستادن بر جاى عالى و استقبال قبله از شرائط آنست، و انگشت در هر دو گوش نهادن از هيأت آن. و پس از بانگ نماز شام بگويد: «اللّهمّ هذا اقبال ليلك و ادبار نهارك و اصوات دعائك، اغفر لى»، كه رسول خدا امّ سلمه را چنين فرمود. و ميان بانگ نماز و اقامت دعا فرو نگذارد كه مصطفى گفت:
«انّ الدّعاء لا يردّ بين الاذان و الاقامة، فادعوا»،
و چون نداء الصلاة شنود، گويد: مرحبا بالقائلين عدلا و بالصّلاة مرحبا و اهلا.
و مؤذن بايد كه مردى مسلمان عاقل باشد كه از كافر و ديوانه درست نيايد، كه نه اهل عبادتاند، و زن را كراهيت است مگر اقامت، كه وى را رواست، و مستحبّ و اولى تر آنست كه مؤذّن آزاد باشد و بالغ و عدل و امين، كه در خبر است:
«يؤذّن لكم خياركم».
عمر خطاب يكى را گفت: من مؤذّنوكم؟ فقال موالينا او عبيدنا.
قال: انّ ذلك لنقص كبير. و بيشترين علما مؤذّنى كردن فاضلتر داشته اند از امامى كردن، لقول اللَّه تعالى: وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِمَّنْ دَعا إِلَى اللَّهِ؟ و
لقول النبى (ص): «الأئمة ضمناء، و المؤذّنون امناء، فارشد اللَّه الأئمة و غفر للمؤذّنين»،
و معلومست كه حال امين تمامتر است از حال ضمين. وقال (ص): «ثلاثة على كثبان المسك يوم القيامة: عبد ادّى حق اللَّه و حق مولاه، و رجل امّ قوما و هم به راضون، و رجل ينادى بالصّلوات الخمس كل يوم و ليلة»،
وقال (ص): «المؤذّن يغفر له مدى صوته، و يشهد له كل رطب و يابس»،
وقال: «من اذن سبع سنين محتسبا كتبت له براءة من النّار»،
وقال: «تعجب ربّك من راعى غنم فى راس شطيّة للجبل، يؤذن بالصلاة،و يصلى، فيقول اللَّه عز و جل: انظروا الى عبدى هذا يؤذّن و يقيم الصّلاة، يخاف منى، قد غفرت لعبدى، و أدخلته الجنة»،
و قال عمر: «لو كنت مؤذّنا لما باليت ان لا أجاهد و لا احجّ و لا اعتمر بعد حجّة الاسلام».
قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنَّا- ابن عباس گفت: نفرى از جهودان برسول خدا آمدند ابو ياسر بن اخطب و رافع بن ابى رافع و اشيع و امثال ايشان، و پرسيدند از رسول خدا كه از پيغامبران مرسل كداماند كه ايمان به ايشان ميبايد آورد؟ رسول گفت: «آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ عَلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ عَلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِيَ مُوسى وَ عِيسى». چون نام عيسى شنيدند نبوّت وى را جاحد شدند و انكار نمودند و گفتند: ايمان نياريم بآنكس كه بوى ايمان آرد و سوگند ياد كردند، و گفتند: و اللَّه كه ندانيم بتر ازين دين كه شما داريد. رب العالمين بجواب ايشان اين آيت فرستاد: قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنَّا اى هل تكرهون و تنكرون منّا الا ايماننا و فسقكم؟ اين خلاصه سخن است يعنى شما كراهيت ميداريد ايمان ما، و ميدانيد كه ما بر حقّيم، و اين كراهيت شما از آن است كه شما فاسق گشتيد و بر دين باطل بمانديد، بسبب آن رياست كه يافته ايد، و رشوت ميستانيد، و مال بدست مى آريد.
وَ أَنَّ أَكْثَرَكُمْ فاسِقُونَ- و او زيادت است، معنى آنست: لفسقكم نقمتم علينا الايمان. اگر كسى سؤال كند، گويد: چون تواند بود كسى كه دين حق شناسد، و حقيقت و صدق آن داند، آن گه دين باطل گيرد، و حق بگذارد، اين بعقل چون راست آيد؟ جواب آنست كه مثل اين در مشاهده بسى ديده ايم و شنيده، كسى كه داند بتحقيق كه قتل گناهى صعب است و كبيره اى بزرگ، مرد را بدوزخ برد و بعقوبت در افكند، و آن گه در آن ميكوشد و مى كند شفاء غيظى را يا سلب مالى را، و همچنين ابليس مهجور دانست كه اللَّه تعالى وى را بآن معصيت كه كرد بگيرد و عقوبت كند، و آن گه همى كرد، و هواء خويش بر طاعت حق ايثار ميكرد، و ازين جنس اگر بر شماريم فراوان است و آن همه بارادت و تقدير خداى جهانست.
قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ- اين ذلك اشارتست فرا تصديق مؤمنان و هدى اللَّه ايشان را بنزديك خدا، و اين آيت جواب جهودان است كه گفتند ندانيم دينى بتر از دين شما. رب العالمين گفت: يا محمد ايشان را جواب ده كه: خبر كنم شما را به بتر از آنكه شما مؤمنان را مى پنداريد بپاداش نزديك خدا. مَثُوبَةً نصب على التفسير است. مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ اين من دو وجه دارد: يكى آنكه محل آن خفض است بر بدل شرّ، و بديگر وجه محل آن رفع است بر اضمار هو، يعنى: هو من لعنه اللَّه، و برين وجه معنى آنست كه: چون اين آيت آمد كه: قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ جهودان گفتند: من هم؟ مصطفى (ص) گفت:
مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ يعنى: هو من لعنه اللَّه.
وَ غَضِبَ عَلَيْهِ وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازِيرَ- قردة از جهودان است و خنازير از ترسايان، قردة از صيادان شنبهاند به ايله، و خنازير از مكذبانند بمائده، و عَبَدَ الطَّاغُوتَ پرستندگان گوسالهاند. طاغوت اينجا عجل است. حمزه تنها وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ خواند بضمّ با، و طاغوت بخفض بر سبيل اضافت. و عبد بر مثال حذر و فطن بناء مبالغت است بر معنى عابد، يعنى: ذهب فى عبادة الطّاغوت كلّ مذهب. باقى قرّاء عبد بفتح با و دال خوانند، و طاغوت بنصب، و معطوفست بر ما تقدّم، يعنى: مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ و عَبَدَ الطَّاغُوتَ. أُولئِكَ شَرٌّ مَكاناً اى مكانة و منزلة، وَ أَضَلُّ عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ اى عن قصد السبيل طريق الهدى.
وَ إِذا جاؤُكُمْ قالُوا آمَنَّا- در ميان جهودان منافقانى بودند كه در پيش رسول خدا ميشدند و مى گفتند: نحن نعرف صفتك و نعتك، آمنّا بأنّك رسول اللَّه. بزبان اين ميگفتند، و در دل كفر ميداشتند. رب العالمين گفت: دَخَلُوا بِالْكُفْرِ وَ هُمْ قَدْ خَرَجُوا بِهِ اى دخلوا و خرجوا كافرين، و الكفر معهم فى كلتى حالتيهم. وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما كانُوا يَكْتُمُونَ فى قلوبهم من الكفر.
وَ تَرى كَثِيراً مِنْهُمْ- من اليهود، يُسارِعُونَ فِي الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ يبادرون الى المعصية و الظلم، وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ يأخذون من الرشاء على كتمان الحق. كَثِيراً مِنْهُمْ از بهر آن گفت كه: نه همه آن بودند كه در اثم و عدوان مسارعت نمودند، قومى آن كردند، و قومى شرم داشتند، و از آن وا ايستادند. رب العزة گفت: لَبِئْسَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ بد چيزى است كه ايشان ميكنند كه در حكم رشوت ميستانند، و حرام ميخورند، و ظلم ميكنند. ربّانيان و احبار را عتاب كرد. ربّانيان علماء ترساياناند، و احبار علماء جهودان. ضحّاك گفت: در قرآن صعب تر از اين آيتى در خوف نيست، كه رب العزة آن كس كه منكر پيش گرفت و باك نداشت، و آن كس كه نهى نكرد و باز نزد، هر دو را ذمّ برابر كرد. گناهكاران و مرتكبان منكر را گفت: لَبِئْسَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ، و تاركان نهى منكر را گفت: لَبِئْسَ ما كانُوا يَصْنَعُونَ.
و مصطفى (ص) گفت:
«و الّذى نفسى بيده ليخرجنّ ناس من امّتى من قبورهم فى صورة القردة و الخنازير بما داهنوا اهل المعاصى و هم يستطيعون».
و أوحى اللَّه تعالى الى يوشع بن نون: انّى مهلك من قومك اربعين الفا من خيارهم، و ستين الفا من شرارهم. قال: يا رب هؤلاء الاشرار، فما بال الاخيار؟ قال: انّهم لم يغضبوا لغضبى، و كانوا يؤاكلونهم و يشاربونهم. و در آثار بيارند كه اللَّه تعالى دو فريشته فرستاد باهل شهرى تا آن قوم را هلاك كنند، و آن شهر را زير و زبر كنند. مردى را ديدند كه در نماز بود، ايشان بآسمان بحضرت عزّت باز شدند، تا اللَّه چه فرمايد. اللَّه گفت:بازگرديد و همه را هلاك كنيد، و آن مرد را نيز با ايشان هلاك كنيد، كه هرگز چون منكرى ديد از بهر ما روى ترش نكرد. و جمعى كودكان در ميان شهرى خروسى را گرفته بودند، و پرهاى وى ميكندند، و آن را تعذيب ميكردند. پيرى را ديدند در كنار ايشان كه آن را ميديد و نهى نميكرد و انكار نمى نمود، تا رب العزة آن قوم را عقوبت كرد، و آن شهر را بزمين فرو برد. اگر كسى پرسد چه فرق است ميان عمل و صنع؟ جواب آنست كه صنع فعلى بود كه در ضمن آرايش و نيكويى بود، و ازينجا گويند: ثوب صنيع، و فلان صنيعة فلان، اذا استخلصه على غيره، و صنع اللَّه لفلان اى احسن اليه.
پس صنع بكمالتر است از عمل، از بهر اين معنى ربّانيان و احبار را يصنعون گفت، و عامه مردم را يعملون، چندان كه ربانيان را بر عامه مردم فضل است صنع را بر عمل فضل است.
وَ قالَتِ الْيَهُودُ- اين آيت در شأن جهودان فرو آمد فنحاص بن عازورا و اصحاب او، كه اللَّه ايشان را روزى فراوان و نعمت تمام داده بود. پس چون در اللَّه كافر گشتند، و مصطفى را دروغ زن گرفتند، و در نعمت اللَّه كفران آوردند، و ذلك فى قوله «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً»! ربّ العزة آن نعمت از ايشان واستد، و بروزگار قحط و نياز افتادند. اين فنحاص و اصحاب وى گفتند: «يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ» ممسكة عنّا الرزق، دست رازق بسته است و روزى باز گرفته، و اين كنايه از بخل است، يعنى كه بر ما بخيلى كند، و چنان كه پيش ازين روزى ميداد نمىدهد. اين همچنانست كه جاى ديگر گفت رسول خود را: «وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِكَ» فتنفق دون الحق، «وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ» فوق الحق. و روا باشد كه بر معنى استفهام نهند يعنى: ايد اللَّه مغلولة عنّا حيث قتر الرزق علينا؟
رب العالمين ايشان را جواب داد: غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ اى امسكت عن الخيرات و قبضت عن الانبساط بالعطيّات. دست ايشان است كه از خيرات و عطيات فرو بسته است، كه هرگز ازيشان كسى را نبينى كه نفقه فراخ كند بر خويشتن يا بر كسى مگر اندكى. معنى ديگر غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ يعنى يوم القيامة. «إِذِ الْأَغْلالُ فِي أَعْناقِهِمْ» جزاء اين كلمه كفر ايشان آنست كه فردا در قيامت غل آتشين بر گردن ايشان نهند، و دستهاى ايشان وا گردن بندند، وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بوعدوا من رحمة اللَّه، و عذبوا بالجزية فى الدنيا، و النّار فى العقبى. و اين سخن از جهودان بس عجب نيست پس از آنكه از ايشان حكايت مىباز كنند كه: «قالُوا يا مُوسَى اجْعَلْ لَنا إِلهاً كَما لَهُمْ آلِهَةٌ»، و قال:إِنَّ الَّذِينَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ سَيَنالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ الاية. و عن ابن عباس قال: قال النبى (ص): «من لعن شيئا لم يكن للّعنة اهلا رجعت اللعنة على اليهود بلعنة اللَّه ايّاهم».
آن گه گفت جلّ جلاله: بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ اثبت اليد و نفى الغلّ. يد صفت را اثبات كرد و غلّ را نفى كرد، و اين ردّ است بر جهميان كه صفت را منكرند، و تأويل باطل نهادند. علماء سلف و ائمّه اهل سنت گفتند كه: آنچه جهودان گفتند يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ، «يد» راست گفتند، اما مغلولة دروغ گفتند، كه رب العزة ايشان را در غلّ دروغ زن كرد نه در يد، گفت: بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ. اين همچنانست كه قومى را گفت: «وَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً قالُوا وَجَدْنا عَلَيْها آباءَنا وَ اللَّهُ أَمَرَنا بِها». راست گفتند كه: وَجَدْنا عَلَيْها آباءَنا، اما دروغ گفتند كه: و اللَّه امرنا بها، كه رب العزة ايشان را درين دروغ زن كرد نه در آن، گفت: «قُلْ إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ».
فصل
بدان كه مردم درين مسأله يد بر سه گروه اند: گروهى معتزله اند و قدريه و اثنا عشريه رافضه. اينان گفتند: يد اللَّه يد قدرة و قوة و نعمة، و گروهى ديگر مجسمه اند كراميه و هشاميه. و هشاميه طائفه اى از رافضياناند، امام ايشان هشام بن الحكم، گفتند كه يد خدا يد جارحه است، و اين سخن روى بكفر دارد كه مصطفى (ص) گفت:
«من شبه اللَّه بشيء من المخلوقين فقد كفر».
سيوم گروه علماء سنت اند و قدوه امت نقله اخبار و حمله آثار، گفتند: يد خدا يد صفت است، و يد ذات، ظاهر آن پذيرفته، و باطن تسليم كرده، و حقيقت آن در نايافته، و از راه چگونگى و تصرف و تأويل برخاسته، و تهمت بر خرد خويش نهاده، و اعتقاد كرده، كه از همنامى همسانى نيست، و بخيال گرد آن گشتن روى نيست، معلوم هست اما تخيل نيست، مسموع هست اما معقول نيست.
قومى گفتند يد يد قدرت است و نعمت، و اين محال است و باطل، كه رب العزة گفت: بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ، دو يد گفت باز گسترده و گشاده، و معلوم است كه قدرت يكى است نه دو، و نعمت نه خود يكى است كه بسيار است، لقوله تعالى: وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها، و در قصه آدم گفت: ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَ.
اگر معنى يد قدرت بودى ابليس را بودى كه گفتى: چنان كه آدم را بقدرت بيافريدى مرا نيز بقدرت بيافريدى، چه شرف دارد بر من؟ چون ابليس بجواب آن تفصيل با سخنى ديگر گشت، و فرق كرد ميان آتش و گل، گفت: أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ. معلوم گشت كه اين تخصيصى بود كه جز آدم را نبود، كه وى را بهر دويد صفت خويش آفريد و يد صفت حق بوى رسيد، و آن دو يد اينست كه گفت: بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ.
اهل تأويل گفتند: بَلْ يَداهُ يعنى رزقاه رزق موسّع و رزق مقتور، رزق حلال و رزق حرام، و اين تأويل محالست و باطل، كه رب العزة گفت: مَبْسُوطَتانِ، و معلومست كه رزق مقتور مبسوط نبود، و نيز گفت تعالى و تقدس: لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَ، مقتضى تأويل آنست كه لما خلقت برزقى، و اين محض كفر باشد. و مصطفى (ص) گفته:
«انّ المقسطين على منابر من نور عن يمين الرحمن، و كلتا يديه يمين».
هل يجوز أن يقال معناه عن رزق الرحمن، و كلتا رزقيه يمين! اين چنين سخن جز محال و باطل نبود. اگر گويند در لغت عرب سائغ است و روان يد بمعنى نعمت و قوت، گوئيم اين مسلّم است، اما در سياق سخن متكلّم پديد آيد كه معنى آن چيست. اگر گويد: لفلان عندى يد أكافيه، اينجا معلوم شود كه نعمت ميخواهد كه مكافات آن بشكر كنند، و اگر گويد: فلان لى يد و عضد و ناصر، دانيم كه معنى آن نصرت و تقويت و معونت است نه حقيقت يد. اما اگر گويد: ضربنى فلان بيده، و اعطانى الشيء بيده، و كتب لى بيده، هر عاقلى داند و دريابد كه اينجا نه نعمت ميخواهد كه دست ميخواهد، كه بدان نويسند، و بدان عطا دهند، و بدان زنند. و در لغت عرب گويند: بيد فلان امرى و مالى، بيده الطلاق و العتاق و الامر و ما اشبهه.
و هم ازين بابست آنچه در قرآن گفت: تَبارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ، و قوله:
بِيَدِكَ الْخَيْرُ، قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّهِ، و معلوم است كه اين طلاق و عتاق و امر و فضل و خير و ملك نه چيزيست كه بر دست نهاده است، امّا عرب در كسى جائز دارند اين كلمات و اين اضافت، كه خداوند دست بود و دست گيرنده در وى روا بود، نه بينى كه روا باشد كه گويند: بيد الساعة كذا، و بيد القرآن كذا، و بيد العذاب كذا، و بيد القرية كذا، از بهر آنكه يد بحقيقت از اينها درست نباشد، امّا لفظ بَيْنَ يَدَيْهِ بر هر دو افتد هم بر خداوندان دست و هم بر چيزها، كه آن را دست نبود، چنان كه گويى: بين يدى الساعة، و بَيْنَ يَدَيْ عَذابٍ شَدِيدٍ، بين يدى كذا و كذا، از بهر آنكه معنى بين يديه امامه و قدامه باشد، اما بيد كذا و كذا الا خداوند دست را نگويند، و قرآن بلغت عرب فرو آمده است، هر چه در لغت عرب سائغ است و جائز، روا باشد كه بر وفق آن تفسير قرآن گويند، و هر چه در لغت عرب محال بود تفسير قرآن در آن روا نبود.
وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ- اى من اليهود، ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْراً بانكارهم و تكذيبهم. كثيرا مفعولست، ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ فاعل است، طغيانا و كفرا مفعول ثانى است. ميگويد: اين قرآن طغيان و كفر جهودان ميافزايد، چندان كه قرآن فرود آيد و بدان كافر ميشوند، ايشان را كفر و طغيان ميافزايد. وَ أَلْقَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ- يعنى بين اليهود و النصارى. ميان جهودان و ترسايان عداوت افكنديم، هرگز هيچ جهود ترسايان را دوست ندارد و نه هيچ ترسا جهودان را.
جهود مذهب ترسايان در عبادت مسيح دشمن دارد، و ترسا مذهب جهودان در كافر شدن مسيح دشمن دارد. اين همچنانست كه گفت. «تَحْسَبُهُمْ جَمِيعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّى». آن گه گفت: إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ تا روز رستاخيز اين عداوت خواهد بود، و اين دليل است كه مذهب جهودى و ترسايى تا بقيامت پيوسته خواهد بود.
كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ- اى كلّما اجمعوا امرهم على حرب رسول اللَّه (ص) فرق اللَّه جمعهم، و أفسد تدبيرهم. اين دليل است كه دين اسلام بر همه دنيا غالب است و قاهر، و كيد دشمن آن باطل، و علم آن هميشه ظاهر، چنان كه جاى ديگر گفت: لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ، وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً يجتهدون فى رفع الاسلام و محو ذكر النبى (ص) من كتبهم، وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ يعنى اليهود.
النوبة الثالثة
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً الاية- هر كه مسلمان است بار احكام اسلام بر وى نه گران است. هر كه صاحب دين است شعاردين بر دل وى شيرين است. موحد را نعمت توحيد شاهد دل و ديده و جانست. مؤمن پيوسته بر درگاه خدمت بسته ميان است. هر طينتى را دولتى است، و هر فطرتى را خدمتى است، و هر كسى را منزلتى. عباد الرحمن ديگرند و عبيد الشيطان ديگر. مقبولان حضرت ديگرند و مطرودان قطيعت ديگر. يكى در حضرت راز ببانگ نماز شاد شود، و چون گل بر بار بشكفد، پيوسته منتظر آن نشسته، و از بيم فوت آن بگداخته! درويشى را ديدند بر پاى ايستاده، و سر در انتظار فرو برده، گفتند: اى درويش آن چيست كه در انتظار وى چنين فرو شده اى؟ گفت: طهارت كرده ام و وقت راز درآمده، انتظار بانگ نماز ميكنم.
اين چنين كس را برابر كى بود با آن كس كه از شربت كفر و معصيت چنان مست شده باشد كه فرق نكند ميان بانگ نماز و بانگ رود و ناى، و وصف الحال و قصه ايشان اينكه رب العالمين گفت: وَ إِذا نادَيْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ اتَّخَذُوها هُزُواً وَ لَعِباً.
حكايت كنند كه پيرى جايى ميگذشت. كسى بانگ نماز ميگفت. آن پير جواب وى ميداد كه و الطعنة و اللعنة، پاره اى فراتر شد. سگى بانگ ميكرد، و جواب وى تسبيح و تهليل ميگفت پير را گفتند: اين چيست؟ جواب مؤذن را چنان و جواب سگ چنين؟! پير گفت: آن مؤذّن مبتدع است، اعتقاد وى پاك نيست، و دين وى راست نيست، بانگ نماز و ديگر بانگها را بنزديك وى فرق نيست، ازين جهت او را جواب چنان دادم، و از سگ نه بانگ سگ شنيدم كه تسبيح شنيدم. بحكم اين آيت كه رب العزة گفت:
وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ.
وفى قصّة المعراج أن رسول اللَّه (ص) قال: «فلمّا انتهينا الى الحجاب، خرج ملك من وراء الحجاب، فقلت لجبرئيل من هذا الملك؟ فقال: و الذى اكرمك بالنبوة ما رأيته قبل ساعتى هذه. ثمّ قال الملك: اللَّه اكبر، اللَّه اكبر، فنودى من وراء الحجاب: صدق عبدى انا اللَّه اكبر. فقال الملك: اشهد ان لا اله الا اللَّه، فنودى من وراء الحجاب: صدق عبدى انا اللَّه لا اله الا انا. فقال الملك اشهد أنّ محمدا رسول اللَّه، فنودى: صدق عبدى، انا ارسلت محمدا رسولا. فقال الملك: حىّ على الصلاة، فنودى: صدق عبدى، و دعا الىّ عبادى. فقال الملك: حىّ على الفلاح، فنودى: صدق عبدى، افلح من واظب عليها. فقال رسول اللَّه: فحينئذ اكمل اللَّه تعالى لى الشرف على الاولين و الآخرين.
وروى ابو هريرة انّ النبى (ص) قال: «اذا قال المؤذن: اللَّه اكبر، غلقت ابواب النّيران السبعة، و اذا قال: اشهد ان لا اله الّا اللَّه، فتحت ابواب الجنان الثمانية، و إذا قال: اشهد ان محمدا رسول اللَّه، اشرفت الحور العين، و اذا قال: حىّ على الصلاة تدلّت ثمار الجنة، و اذا قال: حىّ على الفلاح، قالت الملائكة: افلحت و أفلح من اجابك، و اذا قال: اللَّه اكبر، قالت الملائكة: كبرت كبيرا و عظمت عظيما، و اذا قال:لا اله الا اللَّه، قال اللَّه تعالى: بها حرمت بدنك و بدن من اجابك على النار.
وروى ابو سعيد عن النبى (ص) قال: «اذا كان يوم القيامة جىء بكراسىّ من ذهب مشبكة بالدر و الياقوت، ثم ينادى المنادى: اين من كان يشهد فى كل يوم و ليلة خمس مرات ان لا اله الا اللَّه و أنّ محمدا رسول اللَّه، فيقوم المؤذنون و هم اطول الناس اعناقا، فيقولون: نحن هم، فيقال لهم: اجلسوا على الكراسى حتى يفرغ الناس من الحساب، فانّه لا خوف عليكم و لا انتم تحزنون.
قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنَّا الاية- اى محمد آن بيگانگان را بگو كه بر ما چه عيب مينهيد و چه طعن كنيد، مگر كه عيب ميشمريد آنچه ما بغيب ايمان داديم، و كارها بحق تفويض كرديم، و ناديده و نادر يافته بجان و دل بپذيرفتيم! ما اين كرديم و شما نافرمان گشتيد و سر كشيديد، و خويشتن را از ربقه بندگى بيرون برديد. عيب هم بر شما است، و طعن در شما است، كه بر شما غضب و لعنت خداست،ابعدكم عن نعت التخصيص و أضلّكم و منعكم عن وصف التقريب و طردكم.
لَوْ لا يَنْهاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ- بارى ايشان كه ربانياناند و احبار، در ميان شما اخيار، بدانش مخصوص اند و بدريافت موصوف، چرا نادانان را باز نزنند، و بدانش خويش لهيب آتش جهل ايشان به ننشانند. ويل لمن لا يعمل مرّة، و ويل لمن يعلم و لا يعمل الف مرّات.
فائدة- علم آنست و طريق عالم چنان است كه بر زبان نصيحت راند، و در دل همت دارد، تا جاهل را از جهل و عاصى را از معصيت باز دارد، و بيراه را براه باز آرد.
چون اين نباشد ثمره علم كجا پيدا آيد، و شرف علم چون پديد آيد! و آنجا كه اين معنى نبود لا جرم ربّ العزة هر دو را در ذمّ فراهم كرد، آن نادان بد كردار و آن داناى خاموش، آن را گفت: لَبِئْسَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ، و اين را گفت: لَبِئْسَ ما كانُوا يَصْنَعُونَ.
وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ الآية- اگر موحّدان و سنّيان بنادانى يكديگر را روزى غيبت كنند، يا زبان طعن در يكديگر كشند، پس از آنكه در راه توحيد راست روند، و تسليم پيشه كنند، اميد قوى است كه آن را در گذارند و عفو كنند چنان كه آن پير طريقت گفت: «در توحيد تسليم كوش، هر چه از عقل فرو رود باك نيست.در خدمت سنت كوش، هر چه از معاملت فرو شود باك نيست. در زهد فراغت كوش، اگر گنج قارون در دست تو است باك نيست. از مولى مولى جوى، از هر كه باز مانى باك نيست».
اما صعب و منكر آنست كه در آفريدگار منزه مقدس سخن گويد بناسزا، و آنچه مخلوق را عيب شمرند بر خالق بندد، چنان كه آن بيگانگان گفتند: يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ.
و در اخبار بيارند كه: روز قيامت قومى را از عاصيان امت احمد بدر دوزخ آرند، و ايشان را توقف فرمايند. فريشتگان بر ايشان حلقه كنند و ايشان را ملامت كنند، گويند:
اى بيچارگان و اى ناپاكان! چه ظنّ برديد كه در كار دين سستى كرديد، و معصيت آورديد،ما كه فريشتگانيم و بقوت و عظمت جايى رسيديم كه اگر فرمايد هفت آسمان و هفت زمين بيك لقمه فرو بريم، باين همه يك چشم زخم زهره نداشتيم كه نافرمانى كرديم، و شما با ضعف خويش چندان جفا و معصيت كرديد، و تا در اين سخن باشند قومى از كافران در ميان ايشان افتند. عاصيان اهل توحيد چون كافران را بينند، در ايشان افتند، همى زنند، و بدندانشان همى خايند، و ميگويند: اينان خداى را ناسزا گفتند، و بوحدانيت وى اقرار ندادند و سر كشيدند. فرمان آيد از رب العزة بفريشتگان كه دست از اين قوم بداريد، و به بهشت فرستيد، كه هر چند كه عاصيان اند، بجان و دل در مهر و دوستى ما مردان اند. اگر كردار بد داشتند مهر و محبت ما بر دل داشتند، جفاء ايشان بوفا بدل كرديم، و قلم عفو بر جريده جريمه ايشان كشيديم.
بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاءُ-
عن ابى هريرة قال: قال رسول اللَّه (ص): «يد اللَّه ملاى، لا يغيضها نفقه سخاء الليل و النهار، أ رأيتم ما انفق منذ خلق السماوات و الارض فانّه لم ينقص ما فى يديه، و كان عرشه على الماء و بيده الميزان يخفض و يرفع».
و عن ابى موسى الاشعرى قال: قال رسول اللَّه (ص): «انّ اللَّه تعالى باسط يده لمسيئي الليل ليتوب بالنهار، و لمسيئي النهار ليتوب بالليل، حتى تطلع الشمس من مغربها».
وقال (ص): «ينزل اللَّه عز و جل فيقول: من يدعونى فأجيبه؟ ثم يبسط يديه فيقول: من يقرض غير عدوم و لا ظلوم».
كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى ج 3